|
|
|
|
|
راه افتادم به طرف خوابگاه ، وقتی رسیدم تصمیم گرفتم بچه ها را سورپرایز کنم. برای همین وقتی در اتاق را باز کردم ، با صدای بلند گفتم: سلام! اما هم اونا سورپرایز شدن هم من ، وقتی به تختم نگاه کردم دیدم دنیا خوابیده جای من و زهرا هم روی تخت طاهره. آیسا سریع اشاره کرد : یواش !بچه ها خوابند. بچه ها همین طور هاج و واج نگام می کردن و منم لبخند می زدم . چشمهایشان پر از سوال بود. گفتم عینکم جا مونده اومدهم ببرمش . ! ولی باورشان نمیشد. اخرش رو به یاسمن کردم و گفتم : آقای مختاری زنگ زد. گفتم : منم رفتنی شدم . بچه ها ذوق کردند.بعد از روبوسی و تبریک بچه ها ، روی صندلی لم دادم و رفتم تو فکر.... بعد از چند دقیقه آبمیوه و کیکی که آقای مختاری داده بود را، به جای نهار صرف کردم !حالا دیگه کاری نداشتم انجام بدم .بچه ها درس می خواندن .یک اس ام اس هم به وبلاگم زدم و نوشتم : مژده ای دل که مسیحا نفسی میاید ، و ز انفاس خوشش بوی کسی میاید.یادش به خیر پرستو، مصراع دومش را بهم گفت. اون شب گذشت ، فرداصبح ، زود بیدار شدم وبا بچه ها خداحافظی کردم و رفتم مدارکم را به دانشکده ی علوم پزشکی تحویل بدم. بعد هم حرکت به سوی خانه . هنوز هم باورم نمی شد. وقتی فکرش را میکردم ، حس خوبی داشتم. دیگه از اون روز به بعد تصویر دسکتاپم یا کعبه بود یا گنبد خضرا . آهنگ های محمد اصفهانی مناسب حس و حالم بود . فقط خواجه امیری یا اصفهانی . دل بردی از من به یغما ای ترک غارتگر من دیدی چه آوردی ای دوست از دست دل برسر من عشق تو در دل نهان شد دل زار و تن ناتوان شد رفتی چو تیر و کمان شد از بار غم پیکر من می سوزم از اشتیاقت در آتشم از فراقت کانون من سینه ی من سودای من آذر من امتحان ها هم تمام شد ،آرام تر شدم و کم حرف تر. فکرم جای دیگری بود. استرسی بی امان بیشتر وقتها با من بود. نکنه نرم ! نکنه از هواپیما جا بمونم ! نکنه اصلا اسمم تو لیست نباشه . هزار بار به این نتیجه می رسیدم که تا وقتی خانه خدا را جلوی چشمم نبینم باور نمی کنم رفتنی ام . آیسا هم متوجه تغییر رفتارم شده بود. خیلی هم بد اخلاق شده بودم . بدبین و بد زبان . آیسا رو خیلی ناراحت کردم با حرفام . روز آخرین امتحان با یاسمن رفتیم دفتر آقای مختاری ، او هم به ما یه کیف پر از کتاب داد. که کتابهای عمره دانشجویی 86 بود. کلی ذوق کردیم. قرار شد همه را بخوانم . ولی تا الان هم متاسفانه موفق نشدم کامل بخوانمشان . وقتی خانه بودم همش به اینترنت وصل میشدم تا ببینم کی تقسیم بندی کاروان ها مشخص میشه . ولی آخرش تو یکی از روزها که دانشگاه بودم ، تقسیم بندی ها روی سایت اومد. آقای مختاری پرینت مشخصات کاروان را داد دستم. تاریخ اعزام 14 / 1 / 86 بود. از یک طرف کلی ذوق کردم .از طرفی هم ناراحت بودم . تاریخ خو بی بود. میشد از 14 روز استفاده کرد واسه دیدن اقوام و دوستان و عید کامل هم پیش خانواده بود. با کاروان آقای خراطها . ظرفیت کاروان 117 نفر. آقای مختاری گفت : باید درکلاسها شرکت کنی. اما کی تا تهران می رفت ؟ آقای مختاری گفت : می تونید با بچه های کاروان هماهنگ کنید تا یکی از شما بره . ای بابا ! آخه من بچه های کاروان رو از کجا پیدا کنم ؟ ! همونطور فکر کنان رفتم دانشکده ی علوم تا برم سالن مطالعه .توی راه یکی از پشت صدام کرد. سرم رو برگردوندم . یه دختری بود که در نگاه اول شکل دختر عمویم بود. بهم گفت : شما هم 14 ام اعزام هستید ؟ گفتم : آره و ورقه ام را نشانش دادم. گفت :منم با کاروان شما هستم. بنده ی خدا، تا اینجا رو پشت سرم دویده بود. کلی ذوق کردم که یکی را پیدا کردم. قرار شد یکی مون بره کلاس . شماره موبایل همدیگه را گرفتیم . اسمش مرجان بودو نفر اول ذخیره ها شده بود.اون سعادتش از من بیشتر بود. مرجان هم مثل من کسی را نمی شناخت. رفتم سالن مطالعه ، ولی هر چی تلاش کردم کسی را برای کلاس پیدا نکردم. آخرش قرار شد خاله ی مرجان به جای هر دوی ما بره کلاس. یه زنگ هم برای آقای خراطها زدم تا بگم که خودم نمی تونم بیام و چند تا سوال دیگه بپرسم. تا گوشی را برداشت گفت : خانم .... حالتون چه طوره ؟ ! کلی جا خوردم . آخه اون از کجا فامیلی من رو می دونست. ؟ برام جالب بود. همین هم کلی بهم قوت قلب داد که جزو بچه های کاروان هستم ! حالا این مامانم بود که کلی به جنب و جوش افتاده بود. آماده کردن لباس احرام و جمع کردن وسایل مورد نیاز که همه بر خورد کرده بود به کارهای قبل عید و مهمان داری بعد از آن. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 16:16 توسط بهناز
|
|
||