تبليغاتX
سفري به ديار يار - راهي مي شوم
شرح خاطرات عمره ي دانشجويي 87

 

هنوز انتظار میکشیدم. حس مبهمی داشتم. میرم یا نقطه ی مقابل آن، نمیرم ؟ نمی شد به هر دوش فکر نکرد.سخت بود. خوشم نمی امد وقتی بچه ها به یاسمن تبریک می گفتن یعنی حسودیم می شد. اونوقت من مجبور بودم در کنار جواب آره به سوال اینکه منم رفتنی ام، یه عبارت -البته هنوز ذخیره ام.هنوز هیچ چیز معلوم نیست - را هم اضافه کنم .واقعا بلاتکلیفی سخت بود. بعضی موقع ها به خدا گله می کردم که چرا اینطوری؟ یا برم یا نرم . ذخیره بودن دیگه چه صیغه ایه ؟! - من چه قدر ناسپاسم . –

 

روزها می گذشتند، تا اینکه یک شب که خانه بودم زنگ موبایلم به صدا دراومد. شماره را که نگاه کردم کد همدان را داشت . ذوق زده شدم . گوشی را برداشتم . دیدم آقای مختاری دوست هست. بهم گفت گذرنامه ات آماده هست ؟ گفت :(یک نفر ممکنه به خاطر گذرنامه از لیست خارج بشه . اگه آماده هست زود بیار تا بفرستیمت .) هیجان زده شدم . اونقدر که فقط حرفای او را به حافظه ی کوتاه مدتم می سپاردم . خلاصه قرار شد فردا برم سراغ پست ، ببینم گذرنامه ام اومده یا نه؟ بعد هم به آقای مختاری زنگ بزنم تا ادامه ی مراحل را بگه . زود رفتم تو هال و با ذوق به مامانم گفتم منم می خوام برم .و حرفای آقای مختاری را براش تکرار کردم .   مامانم هم خوشحال بود. ولی او هم مثل من باورش نمی شد.

 

اون شب گذشت ولی با استرس و فکر و خیال . – اگه گذرنامه ام نیومده باشه چی؟ همش کارمند پست را تصور می کردم که می گفت نه خانم ! چنین اسمی هنوز به دستمون نرسیده ! – اگه زنگ بزنم و آقای مختاری بگه که طرف هم گذرنامه اش درست شده و لازم نیست شما بیای .چی ؟  - اگه فردا برف بیاد و من نتونم برم ، چی؟ و هزاران اگه ی دیگه . ..

 

خلاصه فردا صبح شال و کلاه کردم و رفتم پست . یه پسر جوان پشت میز بود . گفتم : ببخشید گذرنامه ای به این اسم نیومده ؟ اونم گشت و سریع گفت :(بله هست . اوردنش در  خونه ولی نبودین.) تعجب کردم و خوشحال شدم . خلاصه گذرنامه را گرفتم و به آقای مختاری زنگ زدم.

 

اونم گفت:( ظرف چند دقیقه ی دیگه سریع خودتو برسون دانشگاه و ساختمان مرکزی . بیا دفترم.) منم ذوق زده زود خودمو به خونه رسوندم و ما جرا رو به مامانم گفتم. مامانم هاج و واج مانده بود. منم تند تند وسایلی که نیاز داشتم با مدارک و مقداری پول را برداشتم و به مامانم گفتم :کارم که زیاد طول نمی کشه و بعد از ظهر بر میگردم . زود از خونه زدم بیرون به سمت ترمینال .

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 0:30  توسط بهناز  |