تبليغاتX
سفري به ديار يار
شرح خاطرات عمره ي دانشجويي 87
 

 

حس عجیبی بود. داشتم می رفتم . داشتم حاجی میشدم .

یک گیجی خاص که  شاید همه دچارش میشوندو استرسی که در مورد هر مساله ی ساده و پیش پا افتاده ای ، آدم را اسیر میکرد.

از 14 اسفند ، تعطیل کردیم . به نسبت وقت زیادی داشتم تا خودم را آماده کنم .

 نصف بیشتر سی دی مناسک حج را دیده بودم . از کتابها هم دو سه تایش را خوانده بودم. کم کم کنجکاو شدم ببینم آیا کسی هست در مورد حج واز نوع دانشجویی اش در اینترنت مطلبی گذاشته باشد؟ با یه جست و جوی کوچولو شروع کردم تا به یکی از وبلاگها رسیدم .جالب بود. کلی هیجان زده شده بودم. با استفاده از لینکها به وبلاگهای بچه های دیگه هم رسیدم. خوب بود . مخصوصا نکته ها وتوصیفها و  حس و حال ها از همه جالبتر بود.کم کم کارم این شد که هر روز بروم اینترنت و وب بچه ها را چک کنم.

بهم صدها التماس دعا گفتند .من هم گفتم :به روی  چشم.

لباس احرام هم آماده شد و بقیه چیزها. در این مدت ، تلفنی   با مرجان ارتباط داشتم و اس ام اسی هم با طیبه.

روز ها گذشتند و روز تحویل سال فرا رسید.در این روز استرس من به حداکثر خودش  رسیده بود. حتی خیلی موقع ها قلبم تیر میکشید!

وقتی سر سفره ی هفت سین نشسته بودم ، فکر می کردم به اینکه دو هفته دیگه من اینجا نیستم ....

روزها به سرعت سپری شد تا روز هفتم فروردین که برای جلسه ی آخر کاروان  به تهران رفتم . شرکت درجلسه اجباری بود ولی مرجان نتوانست بیاید. آن موقع دیگر باورم شده بود که رفتنی ام و کم کم آرام شدم .

جلسه در تربیت معلم تهران برگزار شد. ساختمانی  فوق العاده قدیمی و مخروبه ،   که کلا دلم به حال دانشجویان و اساتیدش سوخت.

سالن اجتماعاتی هم که ما در آن جلسه داشتیم کلا قدیمی بودو بیشترصندلیهایش شکسته . فقط پوستری که به دیوارداخل سالن چسبانده بودند ، نظرم را جلب کرد  و اشک را در چشمانم جمع .

سر کاروان به هرکداممان یک کیف که داخلش کتابها و پارچه چادری بود ، داد. مامانم می گفت چقدر بچه هایی که میان ، آرامش خاصی دارند. ولی من، هنوز شیطنت در چشمانم پیدا بود و نیشم تا بنا گوشم باز!

در جلسه ی کاروان ، بیشتر بچه ها شرکت کردند. بالاخره طیبه را هم پیدا کردم . بعد از صحبتهای آقای خراطها و گفتن نکات لازم ، روحانی کاروان ، آقای حجازی صحبت کرد و دو تا خاطره ی با حال گفت که در پستهای آینده ، هر دو را می نویسم . قرار بود یک مداح هم بیاید ولی چون همه خسته بودیم و مداح هم نیامده بود ، بی خیالش شدیم و همراه با مامانم رفتیم واسه ی خرید .

مادر عزیز واسه مان از بازار آنجا چند تا خرت و پرت خرید و بعد از آن هم دیدم با چند تا مامان بابا ها دوست شده اند و حرف می زنند.

روز بعد از جلسه خسته ،به شهرمان بر می گردیم . اصلا دلم برای شهر و خانه مان تنگ نشده بود.

حالا کی دوباره می ره تا تهران واسه پرواز ؟

روزها می گذرند تا اینکه اس ام اس آقای مختاری ، شادی را به روح خسته مان بر می گرداند! قرار است از طرف دانشگاه یک اتوبوس ببردمان فرودگاه . خیلی خوب شد. حالا هم بچه ها را می بینم و هم در راه  کلی خوش می گذرانیم !

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 0:18  توسط بهناز  | 

 

مدت زیادی نیست که این وبلاگ رو راه اندازی کردم. امیدوارم مطالبش برای آنهایی که تا الان همراهم بودند ، مفید باشد.

خاطرات قبل از سفر در حال اتمام است و فقط یه پست دیگه لازم داره . ایشالله وقتی اومدم کاملش می کنم .

خوبی ، بدی  دیدید حلال کنید.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 0:12  توسط بهناز  | 

 

راه افتادم به طرف خوابگاه ، وقتی رسیدم تصمیم گرفتم بچه ها را سورپرایز کنم. برای همین وقتی در اتاق را باز کردم  ، با صدای بلند گفتم:  سلام! اما هم اونا سورپرایز شدن هم من ، وقتی به تختم نگاه کردم دیدم دنیا خوابیده جای من و زهرا هم روی تخت طاهره. آیسا سریع اشاره کرد : یواش !بچه ها خوابند. بچه ها همین طور هاج و واج نگام می کردن و منم لبخند می زدم . چشمهایشان پر از سوال بود. گفتم عینکم جا مونده اومدهم ببرمش . ! ولی باورشان نمیشد. اخرش رو به یاسمن کردم و گفتم : آقای مختاری زنگ زد.

گفتم : منم رفتنی شدم . بچه ها ذوق کردند.بعد از روبوسی و تبریک  بچه ها ، روی صندلی لم  دادم و رفتم تو فکر....

 

بعد از چند دقیقه آبمیوه و کیکی که آقای مختاری داده بود را، به  جای نهار صرف کردم !حالا دیگه کاری نداشتم انجام بدم  .بچه ها درس می خواندن .یک اس ام اس هم به وبلاگم زدم و نوشتم : مژده ای دل که مسیحا نفسی میاید ، و ز انفاس خوشش بوی کسی میاید.یادش به خیر پرستو، مصراع دومش را بهم گفت.

 اون شب گذشت ، فرداصبح  ، زود بیدار شدم  وبا بچه ها خداحافظی کردم  و رفتم مدارکم را به دانشکده ی علوم پزشکی تحویل  بدم. بعد هم حرکت به سوی خانه .  

 

هنوز هم باورم نمی شد. وقتی فکرش را میکردم ، حس خوبی داشتم. دیگه از اون روز به بعد تصویر دسکتاپم یا کعبه بود یا گنبد خضرا . آهنگ های محمد اصفهانی  مناسب حس و حالم بود . فقط خواجه امیری یا اصفهانی .

دل بردی از من به یغما ای ترک غارتگر من             دیدی چه آوردی ای دوست از دست دل برسر من   

عشق تو در دل نهان شد دل زار و تن ناتوان شد         رفتی چو تیر و کمان شد از بار غم پیکر من

می سوزم از اشتیاقت در آتشم از فراقت                    کانون من سینه ی من سودای من آذر من

 

امتحان ها هم تمام شد ،آرام تر شدم و کم حرف تر. فکرم جای دیگری بود. استرسی بی امان بیشتر وقتها با من بود. نکنه نرم ! نکنه از هواپیما جا بمونم ! نکنه اصلا اسمم تو لیست نباشه .  هزار بار به این نتیجه می رسیدم که تا وقتی خانه خدا را جلوی چشمم نبینم باور نمی کنم رفتنی ام . آیسا هم متوجه تغییر رفتارم شده بود. خیلی هم بد اخلاق شده بودم . بدبین و بد زبان . آیسا رو خیلی ناراحت کردم با حرفام .

 

روز آخرین امتحان با یاسمن رفتیم دفتر آقای مختاری ، او هم به ما یه کیف پر از کتاب داد. که کتابهای عمره دانشجویی 86 بود. کلی ذوق کردیم. قرار شد همه را بخوانم . ولی تا الان هم متاسفانه موفق نشدم کامل بخوانمشان .

 

وقتی خانه بودم همش به اینترنت وصل میشدم تا ببینم کی تقسیم بندی کاروان ها مشخص میشه . ولی آخرش تو یکی از روزها که دانشگاه بودم ، تقسیم بندی ها روی سایت اومد. آقای مختاری پرینت مشخصات کاروان را داد دستم. تاریخ اعزام  14 / 1 / 86 بود. از یک طرف کلی ذوق کردم .از طرفی هم ناراحت بودم .  تاریخ خو بی بود. میشد از 14 روز استفاده کرد واسه دیدن اقوام و دوستان و عید کامل هم پیش خانواده بود.

با کاروان آقای خراطها . ظرفیت کاروان 117 نفر. آقای مختاری گفت : باید درکلاسها شرکت کنی. اما کی تا تهران می رفت ؟ آقای مختاری  گفت : می تونید با بچه های کاروان هماهنگ کنید تا یکی از شما بره . ای بابا ! آخه من بچه های کاروان رو از کجا پیدا کنم ؟ !

 

 همونطور فکر کنان رفتم دانشکده ی علوم تا برم سالن  مطالعه .توی راه یکی از پشت صدام کرد. سرم رو برگردوندم . یه دختری بود که در نگاه اول شکل دختر عمویم بود. بهم گفت : شما هم 14 ام اعزام هستید ؟ گفتم : آره و ورقه ام را نشانش دادم. گفت :منم با کاروان شما هستم. بنده ی خدا،  تا اینجا رو پشت سرم دویده بود.    کلی ذوق کردم که یکی را پیدا کردم. قرار شد یکی مون بره کلاس . شماره موبایل همدیگه را گرفتیم . اسمش مرجان بودو نفر اول ذخیره ها شده بود.اون سعادتش از من بیشتر بود. مرجان هم مثل من کسی را نمی شناخت.

 

رفتم سالن  مطالعه ، ولی هر چی تلاش کردم کسی را برای کلاس پیدا نکردم. آخرش قرار شد خاله ی مرجان به جای هر دوی ما بره  کلاس.

 

یه زنگ هم برای آقای خراطها زدم تا بگم که خودم نمی تونم بیام و چند تا سوال دیگه بپرسم. تا گوشی را برداشت  گفت : خانم .... حالتون چه طوره ؟ ! کلی جا خوردم . آخه اون از کجا فامیلی من رو می دونست. ؟

برام جالب بود. همین هم کلی بهم قوت قلب داد که جزو بچه های کاروان هستم !

 

حالا این مامانم بود که کلی به جنب و جوش افتاده بود. آماده کردن لباس احرام و جمع کردن وسایل مورد نیاز که همه بر خورد کرده بود به کارهای قبل عید و مهمان داری بعد از آن.  

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 16:16  توسط بهناز  | 

 

اتوبوس هنوز راه نیافتاده بود ، به آقای مختاری تلفن زدم و گفتم که من الان توی ماشین هستم و ممکنه کمی دیر بشه تا برسم دانشگاه. آقای مختاری که تا حالا فکر می کرد من خوابگاه هستم ! با تعجب گفت :اگه می دونستم که شهر خودتون هستید میگفتم فردا بیاین.  منم گفتم اشکال نداره کارم راه بیافته ارزش داره بعد شماره ی موبایلش را داد تا وقتی که رسیدم بهش خبر بدم .. بعد از یک ربع ماشین حرکت کرد یادم میاد که ساعت ده و نیم بود. این یک دفعه دوست داشتم  ماشین زودتر حرکت کنه  چون ساعت دوازده بخش اداری دانشگاه تعطیل میشد. کلی استرس داشتم.

 

دختر بغل دستی ام با خیال راحت خوابیده بود و منم کمی با موبایلم بازی کردم ولی کمی بعد دوباره فکر و خیال ها به ذهنم حمله ور شد. اونقدر عجله داشتم که یادم رفته بود یکی از کتابهایی را که دور روز دیگه امتحانش رو دارم را با با خودم بیارم. به خاطر همین کلا بیکار بودم . نزدیکی های همدان ، یکدفعه باد و کولاک شروع شد. آنقدر کولاک شدید بود که در عرض چند دقیقه همه جا سفید شد. خیلی بد شد. وقتی داشتم بیرون را نگاه می کردم ناخودآگاه اشک تو چشمام جمع شد. همه اش از این می ترسیدم که نتونم برگردم شهرم و مجبور شم  برم خوبگاه . ولی مثل اینکه مجبور بودم بمونم .

 

وقتی داشتیم می رسیدیم ، بغل دستی ام از خواب بیدار شد و یک دفعه مثل بهت زده ها گفت برف؟!!!

منم با تاسف سرم را به نشانه ی تایید تکان دادم .خودم هم ناراحت بودم .

از ماشین پیاده  شدم و سریع با یه تاکسی خودم رو به میدان رسوندم . ولی افسوس که ترافیک سرسام آور سر ظهر ،یقه ی من رو هم گرفت . مسیر 5 دقیقه ای در عرض بیست دقیقه طی شد.

 

سریع پیاده شدم و رفتم به سمت خیابان دانشگاه . اونجا هم اصلا ماشین واسه سوار شدن نبود. فقط مردم بودند که تا وسط خیابان آمده بودند. به ناچار رفتم سراغ خط واحد. اونم نبود و ایستگاه شلوغ بود. مجبور بودم منتظر بمونم. بعد از 5 دقیقه خط واحد اومد.در این فاصله اتفاقات رو برای مامانم گزارش کردم .

 

بالاخره خودم رو به دانشگاه رسوندم.  می ترسیدم در دانشگاه بسته باشه چون کلا دانشجو ها تعطیل بودن و فقط بخش اداری باز بود که اونم ظهر ها تعطیل بود. ولی خوشبختانه در اصلی باز بود. برف شدید شده بود.کلاه کاپشنم رو سرم  گذاشتم و دویدم به طرف ساختمان مرکزی.فضای دانشگاه خیلی قشنگ بود. پر از درختهایی که رویشان برف بود  و خلوت و ساکت  

 . وقتی رسیدم در ساختمان ، با آقای مختاری تماس گرفتم .بنده ی خدا سریع خودشو رسوند و از داخل اشاره کرد که بیا . منم از خدا خواسته  رفتم داخل ساختمان . تا کمی گرم شم . قیافه ام خنده دار شده بود . یه دماغ قرمز و صورت خیس از برف که خستگی و استرس ازش میبارید . آقای مختاری گفت فکر کردم یخ زدی دیگه نمیای . ! خندیدم. دلش به حالم سوخت. گفت همینجا بشین تا چای بیارم . کمی نشستمو تا به حال عادی اومدم . بعد از چای ، فرم  ها را پر کردم و آقای مختاری گفت باید بری  بانک ملت 200 تومان رو واریز کنی. گفتم باشه . حالا بانک کجا بود؟ میدان اصلی و ساعت هم یک و ده دقیقه ی ظهر بود. بانک ها ساعت 1.30 تعطیل میکنن. دوباره بدو بدو شروع شد. از ساختمان و دانشگاه زدم بیرون و سریع یه تاکسی گرفتم . به بانک رسیدم و بعد از پرس و جو رفتم سراغ مسوول مربوطه . مدارک را که تکمیل کردم خانمه گفت پولت رو بده . گفتم داخل کارته و میرم بگیرم. مدارک را در بانک گذاشتم تا برم پول رو از حلق یکی از عابر بانکا بیرون بکشم .

 

 اول سراغ خود بانک رفتم که کلا خراب بود. بعد سراغ بانک بغلی که شعبه ی 724 بانک صادرات بود.

هر چی کارت رو می کردم دهن عابربانکه کارت رو می نداخت بیرون ! چند باری باهاش ور رفتم  که یه صدایی از اون پشت چندبارگفت از داخل، از داخل! شک کردم که طرف آدمه یا عابر بانکه ست  ! همونطور اونجا داشتم درو دیوار رو بررسی میکردم تا راهی به درون بیابم ! یه جا کارتی کنار در اتوماتیک دیدم ، کارتم رو کردم که اونم اثر نکرد و فقط چراغ قرمز زد. داشتم کاملا نا امید میشدم.

 

در همین هنگام چند تا پسر هم که ظاهرا اومده بودندپول بگیرن ، اومدن به طرف عابر بانکه . بهشون گفتم : ببخشید عابر بانکه خرابه ، یکی هم میگه بیاین از داخل پول بگیرین . شما می دانید در دیگرش کجاست ؟

یکی از پسرا گفت :این در چشمیه الان باز میشه . خودش هم رفت جلوش وایساد تا باز شه ولی زهی خیال باطل . گفتم :کارتیه . کارت منو قبول نمی کنه. یکی دیگشون هم کارتشو کرد داخل ولی اونم اثر نکرد. یکی دیگشون که فکر می کرد من باهاشون شوخی دارم، گفت  عیب نداره الان بهشون زنگ می زنم تا دررو واست باز کنن! موبایلشم در اورد و گرفت دستش .بقیه شون هم داشتند می خندیدن .

 

در همون حین یکیشون داد زد : بچه ها بیایید! ، اینجا یه در دیگه هست . داخل کوچه ، در دیگه ی بانک بود. همه دویدیم اونطرف . برف هم خیلی شدیدی بود. وقتی رفتم داخل نگهبانه پرسید چکار دارید ؟منم با کلی امید ،گفتم می خوام پول بگیرم .کارتم رو گرفت، نگاه کرد  و گفت این به بانک ما نمی خوره !  انگار دنیا روی سرم خراب شده باشه . هیچی نگفتم و سریع از در بانک بیرون اومدم . نزدیک در، یکی از همون پسرا که ظاهرا فهمیده بود کارم مهمه،  گفت : چی شد ؟ کارت درست شد ؟همونطور که سرم پایین بود و تند راه می رفتم ،  با تا سف سرم رو تکون دادم و گفتم کارتم مال یه بانک دیگه ست .

برف خیلی شدید شده بود اونقدر که نمی شد جلوی چشمم رو ببینم ،همش یاد ازمکه اومدن مادر و پدربزرگم  می افتادم که اونا هم توی برف شدیدی به خانه رسیدن و البته ماشین شون تو راه تصادف کرد.... یادش به خیر! نمی دونم چرا همه ی مکه رفتن های ما باید تو برف انجام بشه .!

 

 مجبور بودم برم سراغ بانکای دور میدون . یکی بود ولی چند تا آدم وایساده بودن تو صف . مجبور بودم وایسم . نوبتم شد و مبلغ رو وارد کردم ولی قبول نمی کرد و مبلغ کمتری می خواست. فکر کنم از 5 هزار تومان بیشتر نمی داد! لعنتی! به ناچار پول را گرفتم و اومدم بیرون . تا برم سراغ یه عابر بانک دیگه . رفتم یکی دیگه که خلوت تر هم بود.

 

بالاخره پول رو گرفتم و دویدم طرف بانک خودم .  وقتی رسیدم در بانک دیدم در بسته است . ساعت 1.35 دقیقه بود. عجب بانک دقیقی! از پشت در نگاه کردم دیدم هنوز کارمندا مشغول کارن . کمی وایسادم و به شیشه زدم  ولی هیچ کس حواسش نبود. ! قیافه ام شده بود مثل اسکیمو ها  . پر از برف شده بودم .کم کم نا امید شدم. که یک دفعه نظافت چی بانک رو دیدم که داشت پشت در رو تمیز می کرد. بهش گفتم مدارکم داخل بانکه . به خانم سوری بگید اون میدونه ! بنده ی خدا هم رفت از خانم سوری – مسوول باجه – سوال کردو چند دقیقه ی بعد در بغلی بانک بازشد و من رفتم تو .

 

وقتی کارم اونجا تموم شد باید می رفتم دانشگاه تا مدارک را تحویل بدم . پس از همون در بیرون اومدم و دوباره رفتم دانشگاه . این دفعه دیگه خیالم راحت بود. سرعت راه رفتنم را کمتر کردم . اون موقع ساعت از دو گذشته بود . بخش اداری دانشگاه هم باز بود. رفتم اتاق آقای مختاری و مدارک را بهش دادم .  گفت چند کار کوچک مانده آنها را هم انجام بده که یه امضا و یه  مهر و یه فتوکپی بود. همه چیز تکمیل بود جز عکس سیاه و سفید.

 

قرار شد پس ازتکمیل عکس سیاه و سفید، فردا مدارک را به دانشکده علوم پزشکی تحویل بدم. برای همین دیگه کاری نمانده بود. قرار بود برم خوابگاه . داشتم از خستگی می مردم  ، وقتی ازپله های دانشگاه بالا می اومدم ، احساس سبکی می کردم . دیگه  استرس چندانی  نداشتم.  ولی خسته بودم و گرسنه .

 

پ . ن 1 : این پست  در قسمت خاطرات قبل از سفر ، تاثیر گذارترین و سخت ترین خاطرات من را دارا هست.   

پ. ن 2 :  تا بحال اینقدر با این همه مشکل ، اونم پشت سر هم و در یک زمان محدود رو به رو نشده بودم . الان که فکرش را میکنم ، فقط یک چیز مرا سرپا نگه داشت ، اون هم عشق به دیدن خانه ی خدا و سفر به دیار یار بود.هر جا مشکلی بود ، به خودم می گفتم عیب نداره به سختی اش می ارزه .  

پ. ن 3: بعضی وقتها فکر میکنم چرا ثبت نامم اینطوری شد و چرا مثل بقیه بچه ها کارم انجام نشد ؟ شاید این بیت شعر ، خوب  جوابم را میدهد : (هر که به بزمش مقرب تر است  جام بلا بیشترش میدهند) خدا کند که اینطور باشد.

 

نکات و توصیه ها :

 

1 –نه تنها رفتن به خانه ی خدا بلکه در هر امری  به خدا توکل کنید و او را از یاد نبرید. یک وقت ها یی در موقعی که هیچ انتظار ندارید، کمک های خدا به شکل های متفاوت نصیبتان می شود.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 1:43  توسط بهناز  | 

 

هنوز انتظار میکشیدم. حس مبهمی داشتم. میرم یا نقطه ی مقابل آن، نمیرم ؟ نمی شد به هر دوش فکر نکرد.سخت بود. خوشم نمی امد وقتی بچه ها به یاسمن تبریک می گفتن یعنی حسودیم می شد. اونوقت من مجبور بودم در کنار جواب آره به سوال اینکه منم رفتنی ام، یه عبارت -البته هنوز ذخیره ام.هنوز هیچ چیز معلوم نیست - را هم اضافه کنم .واقعا بلاتکلیفی سخت بود. بعضی موقع ها به خدا گله می کردم که چرا اینطوری؟ یا برم یا نرم . ذخیره بودن دیگه چه صیغه ایه ؟! - من چه قدر ناسپاسم . –

 

روزها می گذشتند، تا اینکه یک شب که خانه بودم زنگ موبایلم به صدا دراومد. شماره را که نگاه کردم کد همدان را داشت . ذوق زده شدم . گوشی را برداشتم . دیدم آقای مختاری دوست هست. بهم گفت گذرنامه ات آماده هست ؟ گفت :(یک نفر ممکنه به خاطر گذرنامه از لیست خارج بشه . اگه آماده هست زود بیار تا بفرستیمت .) هیجان زده شدم . اونقدر که فقط حرفای او را به حافظه ی کوتاه مدتم می سپاردم . خلاصه قرار شد فردا برم سراغ پست ، ببینم گذرنامه ام اومده یا نه؟ بعد هم به آقای مختاری زنگ بزنم تا ادامه ی مراحل را بگه . زود رفتم تو هال و با ذوق به مامانم گفتم منم می خوام برم .و حرفای آقای مختاری را براش تکرار کردم .   مامانم هم خوشحال بود. ولی او هم مثل من باورش نمی شد.

 

اون شب گذشت ولی با استرس و فکر و خیال . – اگه گذرنامه ام نیومده باشه چی؟ همش کارمند پست را تصور می کردم که می گفت نه خانم ! چنین اسمی هنوز به دستمون نرسیده ! – اگه زنگ بزنم و آقای مختاری بگه که طرف هم گذرنامه اش درست شده و لازم نیست شما بیای .چی ؟  - اگه فردا برف بیاد و من نتونم برم ، چی؟ و هزاران اگه ی دیگه . ..

 

خلاصه فردا صبح شال و کلاه کردم و رفتم پست . یه پسر جوان پشت میز بود . گفتم : ببخشید گذرنامه ای به این اسم نیومده ؟ اونم گشت و سریع گفت :(بله هست . اوردنش در  خونه ولی نبودین.) تعجب کردم و خوشحال شدم . خلاصه گذرنامه را گرفتم و به آقای مختاری زنگ زدم.

 

اونم گفت:( ظرف چند دقیقه ی دیگه سریع خودتو برسون دانشگاه و ساختمان مرکزی . بیا دفترم.) منم ذوق زده زود خودمو به خونه رسوندم و ما جرا رو به مامانم گفتم. مامانم هاج و واج مانده بود. منم تند تند وسایلی که نیاز داشتم با مدارک و مقداری پول را برداشتم و به مامانم گفتم :کارم که زیاد طول نمی کشه و بعد از ظهر بر میگردم . زود از خونه زدم بیرون به سمت ترمینال .

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 0:30  توسط بهناز  |