|
|
|
|
|
این گروه در آدرس http://groups.yahoo.com/group/diaryar در دسترس می باشد.
برای عضویت در گروه بعد از ورود بر گزینه Join This Group كليك نماييد و مراحل عضويت را انجام دهيد.
از امکانات این گروه عبارتند از:
از شما خواهش مي كنيم ديگر دوستان را نيز اطلاع دهيد.
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 19:25 توسط بهناز
|
|
||
|
|
|
|
|
قبل از اذان صبح بیدار میشویم و می رویم تا نماز شب بخوانیم . بعد از نماز صبح می رویم برای صبحانه و بعد از آن سوار اتوبوس ها میشویم تا برویم مدینه مال .
و اما بحث شیرین خرید ........ این جمله ای بود که شب قبل ، آقای خراطها با آن حرفهایش را ادامه داد. خرید، چیزی که برای خیلی ها (خانم ها ) خیلی خوشایند و دلپذیر است و برای خیلی ها هم (آقایان ) خیلی کسل کننده و بی مزه !
و من این را وقتی فهمیدم که هروقت از حرم به هتل میآمدم ، دختر خانم ها را میدیدم که هرکدام یک ساک یا کیسه ی بزرگی را در دست دارند و کشان کشان با خودشان می آورند ! تازه خیلی وقتها در آسانسور هم به مشکل بر می خوردند. و من می ماندم که اینها چی می خرند ؟ در راه حرم فقط دستفروشها بودند و اگر خیلی به وسوسه خرید، غلبه می کردیم ، می شد بدون اینکه چیزی خرید! ، به هتل رسید.
خلاصه ما هم راهی فروشگاه شدیم . از قبل آقای خراطها نکات را گوشزد کرد -مثل اینکه کاملا خبر داشت که اونجا چه اتفاقی می افته ! - و گفت : در آنجا جو نگیردتان ! اول خوب بگردید و بعد خرید کنید تا پول کم نیاورید و در موقع خرید و پول دادن هم خوب دقت کنید و از این حرفا. البته ایشان اضافه کردند که : همه ی اجناس موجود در مکه و مدینه همان آشغال های چینی هستند که در ایران هم پیدا میشوند ! و ما می خندیدیم . همین نکته را هم در جلسه ی کاروان در تهران ، گوشزد کردند. بعد از سفر ، کاملا به این حرف آقای خراطها ایمان آوردم .
ما رسیدیم آنجا و کارکنان عرب آنجا همه کنار در جمع شده بودند و با گفتن مرحبا ! مرحبا! مقدممان که نه ، مقدم جیبمان را گرامی داشتند و به سبدها اشاره کردند که برداریم ولی ما طبق توصیه آقای خراطها قصد داشتیم اول فقط نگاه کنیم . پس همینطوری در فروشگاه پخش شدیم و هرکس به گوشه ای رفت . من هم با چندتا از بچه ها همینطور قدم می زدم و قیمت ها را نگاه می کردم . همه مان کلی از پایین بودن بیشتر قیمت ها و اجناس، تعجب کردیم و داشت فکمان پایین می افتاد !
همینطور میگشتیم که یکدفعه متوجه شدم که ای داد! ، 45 دقیقه گذشته و هنوز هیچی نخریدم ! پس به تب و تاب افتادم ؛ ولی هر لباسی می دیدم نمی توانستم بخرم یا از اندازه اش مطمئن نبودم یا از سلیقه ی اونی که می خوام براش بخرم خبر نداشتم. نمی دونستم خوشش میاد یا نه ؟ خلاصه اینکه سر این موضوع کلی اعصابم خرد شده بود. لباسها رو ول کردم و رفتم طبقه ی بالا که شاید بهتر باشه . مقدار زیادی شال دیدم و دل رو به دریا زدم و چند تا انتخاب کردم . اتفاقا چند تا از بچه ها هم داشتند از شالها بر میداشتند . چند دقیقه ای گذشت و این قسمت اینقدر شلوغ شده بود که نمی شد وایساد. از طرف دیگه بچه هایی که از من سردرگم تر بودند ازم راهنمایی میخواستند ؛من هم تند تند برایشان انتخاب می کردم . دیدم اینطور پیش بره من تا ظهر همینجا می مونم . خلاصه یواشکی جیم شدم و جاهای دیگه رو گشتم . هراز گاهی مرجان را می دیدم و با هم می گشتیم و گاهی همدیگر را گم می کردیم .تازه با هم یک لباس شبیه هم هم خریدیم ! دیگه اینکه از جاهای دیگه چند تا رومیزی برداشتم و چند تا خورده ریز دیگه . دیگه سر ظهر بود و پشت بلندگو اعلام کردند که کاروان آقای خراطها سوار اتوبوس ها شوند . من هم دیگه به خرید خاتمه دادم در حالی که غرفه های لوازم آرایش و اسباب بازی را نگشته بودم .
به صندوق رفتم و در حالی که فکر میکردم خرید من خیلی گران شده و حتما حدود 200 هزار تومنی هست! ، به صندوق رفتم. اونجا آقای خراطها رو دیدم که به شوخی به من گفت : شما هم فروشگاه رو خالی کردید ها ! صندوقدارحساب کرد و سر جمع مال من 50 هزار تومن شد! خیلی ذوق کردم . پول رو پرداخت کردم و جنسها رو تحویل گرفتم . هنوز وسوسه ی گشتن یه دور دیگه ، ولم نمی کرد! اطراف را نگاهی کردم و دیدم هنوز بیشتر بچه ها با خونسردی عجیبی ! بدون توجه به اعلامات بلندگو ، دارند در فروشگاه می گردند . من هم گفتم اینکه زیاد طول نمی کشه ، دوباره گشتم و چند تا ساعت مچی وچند تا خرده ریز دیگه برداشتم .رفتم اینا رو حساب کردم و دیگه به خرید خاتمه دادم ! رفتم به سمت اتوبوسها .
بچه ها هزار جور چیز خریدند و یک عالم پول خرج کردند.
پ. ن. 1: این پست مفصل تر از این حرفا بود!ولی آن را دو قسمت کردم . پست بعدی ، موضوعی و شامل نکات لازم برای خرید و درباره ی خود فروشگاه خواهد بود.
پ . ن 2 : لازم می دونم از یه دوست بسیارخوب که لطف بزرگی رو در مورد عکسهای وبلاگ به من کردند، یک دنیا تشکر و سپاسگزاری کنم . ان شالله فرصتی پیش بیاد و بتونم این محبت رو جبران کنم .
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1387ساعت 19:0 توسط بهناز
|
|
||
|
|
|
|
|
بعد از نماز مغرب ، بر می گردم هتل تا شام را که چلو مرغ می باشد، میل نماییم ! در رستوران اولین نفر از یک طرف میز وکنار پنجره هستم .پنجره تا پایین شیشه است و میشود خیابان را راحت دید. در این حین مادربزرگ ، پدربزرگ و خاله ام زنگ می زنند و من با آنها و پسرخاله ی کوچکم صحبت می کنم و دلتنگی هایم تازه تر میشود. در این چند روزوقتی که آن همه آرامش و زیبایی را یک جا دیدم ، بارها و بارها آرزو کردم که تمام کسانی که دوستشان دارم، در کنارم باشند ولی افسوس که من اینجا هستم و آنها فرسنگها دورتر. ساعت 9 شب جلسه داریم ، آنقدر خسته ام که اصلا حالش رو ندارم گوش کنم. دستم را زیر سرم می گذارم و چرت می زنم! اتفاقا امشب ، حرفها بیشتر هم بود. قرار است صبح به بازار برویم وظهر هم برای نماز به حرم برویم . شب تا سرم را روی بالش می گذارم ، بلافاصله خوابم می برد . بالاخره یکی از شلوغ ترین و قشنگ ترین و دلتنگ ترین روزهای حضور در مدینه النبی هم تمام شد.
پ .ن .1 : امشب ، شب تولد امام حسن (ع) است . امشب شب مبارکی است . در این شب مبارک ، هر چه حاجت دارید از خداوند بگیرید .
پ. ن . 2 : در پست بعدی ، فقط در مورد بحث شیرین خرید کردن و مدینه مال یا (مدینه مول!) صحبت می کنم !
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387ساعت 1:10 توسط بهناز
|
|
||
|
|
|
|
|
در بقیع می توان خورشید بعد از ظهر را دید که نورش کاملا مایل شده و نارنجی رنگ ،خورشید در جای قشنگی در پشت گنبد خضرا قرار گرفته که جان می دهد برای عکس گرفتن ولی من حواسم جای دیگراست. طبق معمول همه ی زنان در پشت پنجره ها گریه می کنند.بالاخره من هم گریه ام میگیرد . اما نه به خاطر بقیع ، بلکه به خاطر اینکه زمانی میرسد که باید اینجا را با همه ی آرامشش ترک کنم .از پنجره ها فاصله می گیرم و به ستون سنگی که حدفاصل میان پنجره ها ست و خلوت است ، تکیه میدهم. هنوز نمی توانم باور کنم که در حرم پیامبر(ص) هستم ، سرم را میگذارم روی سنگهای گرمش تا بفهمم همه ی اینها خواب نیست .گرمای سنگها و گرمای اشکها با هم قاطی میشوند.... درطول روزهایی که در مدینه بودم ، یک چیز خیلی اذیتم می کرد ، ترس اینکه منم یک روزی از این سرزمین می روم مثل خوره روحم را می خورد. بگذریم .
بعد از خروج از بقیع ، در کنار در ورودی تعدادی از بچه ها را پیدا میکنم ، و آقای کرمانشاهی معاون کاروان را . حدودا 15 تایی هستیم که آقای کرمانشاهی میگوید راه بیفتیم . ایشان مکان باب جبرئیل را به ما نشان می دهند و در مورد آن و چند جای دیگر برایمان توضیح میدهند . و بعد هم می گویند بروید داخل مسجد و ادامه ی دعاهایتان را بخوانید . ما هم با بچه ها روانه می شویم و به باب علی (ع) می رسیم . طبق معمول بچه ها را درنزدیکی ورودی، گم می کنم ! می ایستم وچند لحظه ای به اسم علی ابن ابی طالب (ع) که روی سنگ کناردر نوشته شده ، با افتخار نگاه میکنم.وای خدایا! اینجا باید به مظلومیت امیرالمومنین (ع)پی برد.
تنهایی می روم داخل و از سالن ها می گذرم . یکی از سالن های خلوت تر را انتخاب میکنم و کنار یک ستون می نشینم . کنارم یک دختر عرب که روسری لبه طلایی دارد ، نشسته است و تند تند قرآن میخواند . من هم فقط نگاهش میکنم و آرام گریه می کنم . بعد هم یک دختر کوچکتری که ظاهرا خواهرش است ، می آید و کنارش می نشیند و از روی یک ورقه ی مقوایی، تند تند می خواند . هرچه سرک می کشم ببینم چه دعایی است که روی مقوا نوشته شده !، چیزی دستگیرم نمی شود. کم کم مسجد برای نماز مغرب ، شلوغ میشود . این دفعه همه ی اطرافیانم سنی اند. نماز که شروع می شود ، یکی را می بینم که در ردیف جلو ایستاده و دستهایش را روی هم نذاشته . کلی ذوق می کنم که بالاخره یک شیعه ی عرب !، پیدا کردم ولی زهی خیال باطل ، این خانم هم موقع سجده و تشهد پاهایش را جور دیگری می گذارد. این سنی ها هم عجب آداب و رسوم متفوتی دارند . تازه بغل دستی من داشت حمد و سوره را با جماعت می خواند ! تازه رکعت سوم هم باز حمد و سوره خواند !! بعضی ها هم هنگام بلند شدن بعد از رکوع ، انگار قامت می بستند و قنوت می رفتند ،حتی خودم شنیدم که یک دعای کوتاه هم در همان لحظه می خواندند. جالب بود . حالا شما فکر کنید که من چه جور نماز خوندم و اصلا نماز خوندم یا نه ! به قول بچه ها : سه رکعت نماز غلط غلوط به جا می آورم واجب قربة الی الله !
نکات و توصیه ها : 1- درسته که نماز خواندن سنی ها با شیعه ها فرق داره ولی این دلیل نمیشه که در نماز های جماعتشان شرکت نکنیم.دوستان زیادی داشتم که در مدینه، به بهانه های واهی در نماز های جماعت شرکت نمی کردند . اینکه نماز خواندن سنی ها متفاوت یا عجیب است و اینکه نماز مارا خراب می کنند و این حرفا فقط و فقط بهانه است . اصلا شما دلتان میاد تنهایی در هتل، نماز بخوانید درحالی که چند قدم آنطرف تر در مسجد بزرگ پیامبر(ص) نماز جماعت اقامه میشود ؟ از طرف دیگه ، ما احادیث زیادی داریم که به شرکت در نماز جماعت شدیدا سفارش شده و اینکه ثواب آن چندین برابر یک نماز فرادی است . حالا تصور کنید این نماز در مسجد پیامبر(ص) و مسجد الحرام چقدر ثواب دارد. یک بعد دیگر این قضیه ، سیاسی اجتماعی است .وقتی شیعیان در نماز های جماعت مدینه و مکه حضور فعالی دارند ،بدون هیچ پرچم و بیرق و پلاکاردی ، با تمام وجود فریاد می زنند که ماهم هستیم . به علاوه اتحاد میان مسلمانان در این دور و زمونه مهم تر از خیلی جزییات است؛و اینکه یادمان باشد سنی ها اول مسلمانند و بعد سنی .نکته ی آخر اینکه من در مکه و مدینه و نماز های جماعت ، هیچ برخورد یا نگاه بدی مبنی بر اینکه شیعه هستم یا ایرانی ، ندیدم.
پ .ن.1: می دانم سرعت به روز کردنم به شدت پایین آمده و فوق العاده از خودم بدم میاد که هنوز نتوانستم آنطور که میخواستم و طبق برنامه بود، آپ کنم. این آپ رو هم از صدقه سری تمام شدن کارت اینترنتم دارم که بیکاری بهم فشار آورد وبالاخره آپ کردم !
پ.ن.2: همانطور که می بینید در آخر هر پست ، یک عکس از مکه یا مدینه قرار می دهم . این عکسها را یا با جست و جو در گوگل به دست آورده ام یا از وبلاگ سایر دوستان ذخیره کرده ام . به همین خاطر اگر احیانا عکسی را دیدید که خودتان گرفته بودید ، حتما به من اطلاع دهید تا عوضش کنم.
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387ساعت 0:26 توسط بهناز
|
|
||
|
|
|
|
|
بعد از دعا ها ، نماز جمعه اقامه شد که دو رکعت بود. خانم بغل دستی ام بهم گفت که باید نمازظهر و عصر را خودمان بخوانیم . پس بلند شدم و نماز ظهر و عصر را خواندم . قبل از نماز مشغول دعا خواندن شدم ولی خستگی واقعا بر من غلبه کرده بود. و چشمهایم مرتبا بسته می شد ! چند تا چوب کبریت احتیاج بود! دلم می خواست دراز بکشم ولی نمیشد. ظهر همه از مسجد میزنند بیرون .تا به حال چنین جمعیتی ندیده ام . آن هم مرد های عرب، که مجبور بودیم از بینشان عبور کنیم . بعضی از مرد ها کفش پایشان نیست و من مانده ام که اینها پایشان در این زمین داغ نمی سوزه ؟
نهارخورش سبزی داریم . این روزها هرچی بهمان دادند مارک عربی داشته و تنها چیزی که ایرانی بوده ، پنیر کاله آمل بود که خوشمزه هم بود. البته چند روز بعد کره و عسل هم اضافه شد. بعد از ظهر طبق معمول با کاروان ، می رویم بقیع و بچه ها در حرم ، کلی عکس میگیرند. برای اولین و آخرین بار موفق میشوم قبر 4 امام (ع) را ببینم .آن هم به زحمت . به زور پشت یکی از پنجره ها می روم و اینور و آنور را نگاه میکنم. یکی از خانمها قبر چهارمعصوم (ع) با هزار اشاره و آدرس نشانم می دهد . جایی که نگهبان های زیادی ایستاده اند و ظاهرا مردها اجازه نزدیک شدن به آنجا را هم ندارند و اگر اشتباه نکنم 4 تکه سنگ عمودی و یک تکه سنگ نیم دایره و دیگر هیچ . فکر می کردم مکانش دورتراز این حرفا باشه. آخرش خانمه می پرسد: دیدی؟ سرم را به علامت مثبت تکان می دهم و می گویم آره . انگار کشف بزرگی کرده باشم . خیلی خوشحالم . در همان زمان چند تا دختر هم از من جای قبرها را سوال میکنند و این منم که برایشان تشریح می کنم! پشت همه ی پنجره ها چند تا شرطه کلاه قرمزی! قرار دارند که به ارشاد ملت و خانم ها مشغولند! یکی شان که کلا داغ تر از بقیه بود ،می آمد جلوی پنجره هایی که شلوغ بود و با لهجه ی غلیظ عربی به فارسی حرف میزد آن هم تند تند . من که هرچی دقت کردم چیز زیادی متوجه نشدم .فقط فهمیدم که می گفت : پیامبر بت نمی پرستیدو از این حرفا . این کارش حداقل دو فایده داشت. اول اینکه اونهایی که بدشان می آمد زود متفرق می شدند . دوم اینکه یک سری از حاجی ها به حرفش گوش میدادند و چون اطلاعات قوی و دقیقی هم نداشتند ، حتی تا حدودی هم متقاعد می شدند.
نکات و توصیه ها : 1- قبل از سفریک کتابچه که دربردارنده ی تصاویر و نقشه های مکانهای مدینه و مکه بود ، به همه ی عمره گذاران دختر، داده شد. در این کتابچه نقشه ی بقیع هم قرار داشت. بهتر از قبل از سفر به مکان دفن امامان و سایر معصومین (ع) و صحابه کاملا دقت کنید تا وقتی به بقیع رفتید در دفعه ی اول مثل من گیج نشوید و بتوانید سریع قبور معصومین (ع) و دیگران را شناسایی کنید! 2- با شرطه ها بحث نکنید. همین هایی که پشت پنجره های بقیع می ایستند مثل ضبط صوت ، فقط یک سری چیزهایی را که خودشان هم کاملا نمی فهمند ، تکرار میکنند. وقابل قانع شدن !هم نیستند . پس بی خیال ارشاد شان شوید. فقط اگر دوست داشتید یک بار ، به حرفهایشان گوش دهید ودر مورد سوالاتی که برایتان پیش آمده ، تحقیق و پرس و جو کنید. گفتم یک بار، چرا؟ چون وقتی می ایستید و گوش می دید ، طرف ذوق میکنه که بالاخره یه شنونده ای پیدا شده ! و............... دیگه خیلی پررو میشن !
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور 1387ساعت 22:56 توسط بهناز
|
|
||