|
|
|
|
|
خستگی ها کمتر شده . صبح ساعت 4 بیدار میشویم تا هم نماز شب بخوانیم هم نماز صبح . وقتی وارد حرم می شوم ، بچه ها را گم می کنم . پس به تنهایی می روم داخل مسجد. در حیاط ، زنانی را میبینم که نماز می خوانند وقتی به سجده می روند ، یکی از پاهایشان را جمع میکنند . اول که دیدم فکر کردم شاید پاهایشان ناراحتی چیزی داره ! ولی بعدا دیدم که همه شان اینطوری سجده میکنند. متاسفانه کمی دیر بیدار شده ایم ، داخل مسجد هر جا که فرش داشته پر از آدمه و فقط روی سنگها خالی است. روی زمین کنار چند تا خانم ایرانی میشینم. اولین باره که دارم روی سنگ مسجد نماز میخونم. روحانی کاروان شب قبل گفته بود که معمولا در نماز صبح جمعه یک سوره سجده دار می خوانند و حواستان باشد که سجده کنید و بعد هم نمازتان را از دوباره و فرادی بخوانید. ما هم حواسمان بود و به خودمان گفتیم اینکه کاری نداره وقتی همه رفتن سجده ، ماهم میریم سجده ! جای توضیح داره که سنی ها معتقدندکه سوره ی سجده دار ، نماز را باطل نمی کنه ولی شیعه ها معتقدند که این سجده هم جزو نماز حساب میشه ، پس نمی توان آن را در نماز خواند. نماز شب را هم بلد نبودم ، ازقبل از مرجان پرسیدم و از یک خانم ایرانی در مسجد . خیلی راحت بود خوندنش. به هر حال نماز شروع میشه و اتفاقا سوره ی سجده دار می خوانند و وقتی الله اکبر میگویند ، زنهای ردیف های جلو که عرب هم بودند، می روند رکوع ، ما هم که دیدیم آنها رفتند رکوع ، رفتیم رکوع ! حالا نگو که آیه سجده دار بوده ! خلاصه نماز قاطی شد ، یه سری رفتند رکوع که تعدادشان هم زیاد بود و یه سری هم که متوجه آیه سجده دارشده بودند ، رفتند سجده ! نمی دانم نماز را چه جوری تمام کردیم ! ولی جالب بود. آخه همش تقصیر این عرب هاست ! آنها در نماز از ذکر مستحباتی مثل (سمع الله لمن حمده ) خودداری می کنند و به جای همه ی آنها میگن( الله اکبر) . وقتی نماز تمام می شود خانم های ایرانی که کنار من بودند همه شان با اعتراض می گفتند که: ای بابا یعنی چی ! نمازمان باطل شد و این حرفا ! نمازمان را دوباره خواندیم . بعد از نماز من و خانم بغل دستی ام حسابی پادرد گرفته بودیم. ساق پایم به شدت درد میکرد . صبر کردم تا مسجد کمی خلوت تر شد و رفتم روی فرشها نشستم. کمی قرآن خواندم ، هنوز هم فکرم پهلوی آن مساله است . عجب! هر وقت قرآن می خوانم یادش می افتم . – منظورم ماجرای بلاگفا و وبلاگهای ملحد است . خستگی به سراغم میاد . کمی دراز میکشم و به سقف خیره میشوم . هروقت به مسجد میام ، بی اختیار معماری اش را تحسین میکنم. کمی که گذشت ، اطرافم خلوت شد. سرم را برگرداندم دیدم یک دختر جوان که به نظر عرب بود ، داشت قرآن می خواند . می خواستم باهاش حرف بزنم به خاطر همین زیر نظرش گرفتم ! اتفاقا او هم مرا زیر نظر گرفته بود. یکدفعه که سرم را برگرداندم ، یک چیزی پرسید که متوجه نشدم . رفتم نزدیکترش نشستم و قیافه ام به حالت کسی که چیزی را متوجه نشده ، در آوردم . به انگلیسی ازش چیزی پرسیدم ولی انگار هیچی حالیش نمیشد ، هیچی . فقط یک چیزی فهمیدم که اهل مالی یا مالدیو یا مالزی بود. بلند شدم تا برم ، باهاش به انگلیسی خداحافظی کردم ولی قیافه اش میگفت که چیزی از حرفهایم نفهمیده . بعدا با خودم فکر کردم چرا باهاش بای بای نکردم . راستی وقتی سرنماز می رفتند سجده یا رکوع ، فقط صدای ونگ ونگ بچه ها به گوش می رسید . نمی دانم صدا از کجا می آمد ؟ فکر کردم شاید جایی باشه که بچه ها را در آنجا نگه می دارند ولی هر چه قدر گشتم چنین جایی را پیدا نکردم . جالبه بدونید که در روزهای اول حضور در مدینه ، اصلا حواسم به نماز خواندنم نبود ، هر کاری بقیه انجام می دادند من هم انجام می دادم . حتی خیلی وقتها ذکر سجده و رکوع را جابه جا میگفتم یا فراموش می کردم . ازبس که حواسم به اینور و آنوربود و می خواستم ببینم بقیه چه طور نماز می خونن ! خدا منو ببخشه.
پ. ن : مبعث حضرت رسول اکرم (ص) رو به همه ی کسانی که این وبلاگ رو می خونن تبریک می گم . ان شاالله روزی برسه که در این روز در حرم مطهرش باشیم.
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 0:49 توسط بهناز
|
|
||
|
|
|
|
|
همانطور که می دانید قبلا یک پست نوشتم درمورد زنان عرب . این بارهم می خواهم درباره ی مردان عرب و نکاتی که مشاهده کردم ، بنویسم. قبل از هرچیز اشاره کنم که منظور من از مردان عرب ، مردهایی است که در مدینه و مکه دیده ایم و ممکن است آنچه که توصیف می کنم فقط مختص مردان این دو شهر باشد و با تصویر کلی مردهای عرب در عربستان یا کلا جامعه ی عرب ها متفاوت باشد. مرد عرب مثل زن عرب در نگاه اول با لباسش شناخته می شود یک دشداشه ی سفید بلند و یک کلاه یا سربند که اسمش را نمی دانم و اغلب عربها این تریپی لباس می پوشند ! خب دلیلش هم معلوم است ، گرمای هوا . اصولا لباس سنتی عربها همین است و هر وقت هم بخواهند رقص سنتی عرب انجام دهند همین لباس را میپوشند حتی اگر هوا گرم نباشد. دشداشه ها علاوه بر سفید ، به رنگ قهوه ای تقریبا روشن هم وجود دارند . بعضی ها شلوار هم می پوشند و بعضی نه . ما که ندیدیم اینها کفش بپوشند ، هر چه دیدیم دمپایی و صندل بود. البته بعضی هم که پا برهنه بودند . آنجا ، بعضی مغازه داران افغانی هم این لباس را می پوشند و بعضی هم یک پیراهن کوتاه تر تقریبا سر زانو و یک شلوار همرنگ آن که البته به رنگهای تیره هم بودند . البته این هم لباس مخصوص افغان هاست که همه مان در فیلم های القا عد ه دیده ایم ! و چندان عجیب غریب نیست . رنگ پوستشان هم از سفید هست تا سبزه ی تیره . تقریبا تمام مردهای عرب ریش می گذارند آن هم از نوع بلندش ! ولی خوشبختانه موهای سرشان را کوتاه نگه می دارند! دیگه اینکه از لحاظ هیکل همه جوره دارند ! ولی ظاهرا شرطه ها از بقیه هیکلی تر هستند . مشکلی که مردان عرب دارند این است که تقریبا همه شان چاق هستند !! نکته ی جالب و متاثر کننده ای که در مردان عرب دیدیم این است که به طرز وحشتناکی چشم چران هستند !. اصلا یک جوری ما را نگاه می کردند که ما کلا آب میشدیم می رفتیم زیر زمین . اگر بخواهم طرز نگاه کردنشان را توصیف کنم باید بگم اولا به صورت آدم زل می زدند ، دوما با حیرت و تعجب نگاه می کردند ، انگار اصلا آدم ندیده اند و برای اولین بار است که دارند می بینند ! چند روز اول فکرم به این مشغول شده بود که چرا اینطوری نگاه می کنند و چرا فقط به صورت ایرانی ها اینطوری زل می زنند ؟! خلاصه بعد از مدتی کشف کردم ! که دلیلش چیست . در پست زنان عرب گفتم که اکثریت قریب به اتفاق زنهای مدینه و مکه در محیط های عمومی از روبنده استفاده می کنند - حتی در جایی خواندم که یک قبیله ای در عربستان است که زنان آن رسم دارند که تا آخر عمر صورتشان را به شوهر خویش هم نشان ندهند ! و معتقدند که همسرشان نباید آنها را به خاطر زیباییشان انتخاب کند - با همه ی این تفاصیل ، مردهای عرب نمی توانند صورت زنهای غریبه ی عرب را ببینند ، حالا فرض کنید که یک زن غیر عرب به مدینه یا مکه، با حجاب کامل ولی بدون اینکه صورتش را پوشانده باشد ، می رود . خب واکنش مردها کاملا قابل پیش بینی است . البته این را هم بگم که مردهای عرب فراموش کرده اند در قرآن اول گفته شده مردها چشمهایشان را حفظ کنند و بعد مساله حجاب زنها مطرح شده. و اما چرا این مساله در مورد زنان دیگر از کشورهای دیگر مطرح نیست ، کاملا واضحه . زن های افریقایی کاملا سیاه چهره اند . زنهای مالزیایی و اندونزیایی هم نسبت به زنان ایرانی زیبایی چندانی ندارند . البته از زنهای ترک خبر ندارم ، شاید عربها به آنها هم اینجوری نگاه می کنند ! این مساله ای است که خیلی از زنان ایرانی متوجه آن شده اند و اگر از خانم هایی که به حج رفته اند درباره ی مردان عرب بپرسید ، مطمئن باشید بیشتر آنها همین مساله را مطرح می کنند . و اما چاره چیست ؟ یکی از چاره ها گذر زمان است . بالاخره آنقدر ایرانیها به عربستان می روند تا این مساله هم برای مردان عرب جا بیفته ! ولی یک راه حل خوب برای این مساله این است که خانم ها در جاهای خیلی شلوغ ، مثل زنها ی عرب صورتشان را بپوشانند. مثلا خودم یک روز بعد از نماز مغرب از مسجدالنبی بیرون آمدم ، دیدم واقعا بد نگام می کنند ، سریع چادرم را طوری روی صورتم گرفتم که فقط چشمهایم معلوم بود . دقت که کردم دیدم تعداد نگاهها به شدت کم شد. شاید الان تصور این حالت کمی خنده دار به نظر بیاد ولی در مکه و مدینه که از همه قشری آدم پیدا میشه ، این مساله جا افتاده و شما هرلباسی که بپوشی یا چادرت را هر طور که بگیری اشکال نداره ، میگن خارجیه ! حتی دیدم یکی دوتا از بچه ها روبنده خریده اند که این هم ایده ی خیلی خوبی است البته من هرچه گشتم پیدا نکردم. البته این را هم بگم که کارگران هتل ، چه در مدینه چه در مکه، از این قضیه استثنا بودند . البته یکی از دوستان گفتند که قبلا – حدود 2 سال پیش - کارگران هتل هم اینجوری بودند . میشه دلیلش را در زیاد دیدن ایرانیها دانست یا اینکه براشون کلاس فشرده آموزشی گذاشتن ویا اینکه آدمشون کردن! و کلام آخر اینکه مردهای عرب معتقد به سیستم چند همسری هستند و معمولا تا 4 تا زن را می گیرند و یک عالمه بچه ! هم دارند . البته خوشبختانه بچه هایشان را دوست دارند و من دردفعاتی که یک خانواده عرب دیدم ، مرد خانواده هم بعضی اوقات کالسکه بچه را هل میداد یا با یکی از بچه ها بازی می کرد.این را هم بگم که این دوست داشتن به آن معنا نیست که در تربیت بچه ها به مادر، کمک کنند . پ.ن : مثل پست -زنان عرب- باز هم تکرار می کنم که هر چه گفتم ، روی صحنه بود ،از پشت صحنه اش بی خبرم . |
||
|
+
نوشته شده در جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 0:42 توسط بهناز
|
|
||
|
|
|
|
|
شب ،اولین جلسه ی کاروان قرار است تشکیل شود . جلسات کاروان هر شب در مدینه و هرروز بعدازظهردر مکه تشکیل میشد . فکر میکنم برنامه ی زمانی همه ی کاروان ها همین باشد. همانطور که قبلا گفته ام ، جلسه های کاروان ها در قسمتی از راهروی هتل که عرض بیشتری دارد ، برگزار می شود . واضح است که هر کاروان جلسه را در راهروی طبقه ی خودش برگزار می کند . زحمت پهن کردن و جمع کردن فرشها و موکت ها هم به عهده آقای کرمانشاهی – معاون کاروان – بود . حاج خانم - معینه کاروان - و بچه ها روی زمین می نشستند و حاج آقا روی صندلی می نشست یا سر پا می ایستاد و صحبت می کرد . در گوشه ای هم جایی که بتوان به تمام بچه ها اشراف داشت و نزدیک به آسانسور ها هم بود ! ، آقای خراطها صندلی می گذاشت و می نشست. جلسه با صحبت های حاج آقا شروع میشد و تقریبا نیم ساعت چهل و پنج دقیقه ای طول میکشید ، و بعد آقای خراطها می آمد و تند تند نکات و مسائل لازم و برنامه ی فردا را می گفت و بعد اگر وقتی باقیمانده بود به حاج خانم می دادند که بنده ی خدا مثل نواری که روی دور تند گذاشته باشندش ! نکات لازم را میگفت . حاج آقا در هر جلسه ، از تاریخ مدینه یا مکه ، درباره ی مکانهایی که روز بعد می خواستیم برویم ، مسائل شرعی و داستان ها و روایاتی از ائمه(ع) و شان نزول بعضی از آیات قرآن را می گفت . در این مدت ، آقای خراطها روی صندلی اش می نشست ، عینکش را به چشمش می زد و همانطور که بچه ها را زیر چشمی تحت نظر داشت ، نکات لازمی را که می خواست بگوید ، در ورق می نوشت . در همان جلسه معینه گفت که صبح کمی زودتر بیدار شویم تا به نماز شب هم برسیم . با این حساب کمی زودتر میشد 3و نیم صبح ! بعد از اتمام جلسه گفته شد که امشب دعای کمیل در هتل برگزار میشود همراه با فیلمبرداری و سی دی اش را هم می فروشند . البته ما که مثل مرده ها ، مستقیما رفتیم اتاق . من که باز هم مستقیما رفتم خوابیدم چون واقعا داشتم از خستگی می مردم ! واز طرفی هم می خواستم فرداساعت 3 و نیم بیدار شوم تا به نماز شب و صبح جمعه برسم. با خودم استدلال کردم که دعای کمیل را می شود در ایران هم خواند ولی نماز صبح جمعه مدینه را نه ! به خاطر همین سریع رفتم خوابیدم . ولی مرجان باز هم دودل بود . دلش می خواست برود دعای کمیل . برق ها را زدیم و خوابیدیم . کمی نگذشته بود که مرجان گفت : من میرم دعای کمیل . بلند شد ، حاضر شد و رفت . با خودم گفتم : خوش به حالش . ولی چه فایده این تن خسته یارای بلند شدن نداشت . نکات و توصیه ها : 1- اگر عذر موجهی ندارید ، در تمام جلسات کاروان خود شرکت کنید .در این جلسات خیلی چیزها را می توان یاد گرفت و خیلی از نکات مهم گوشزد میشود . دوست یا هم اتاقی خودتان را هم به جلسه نفرستید تا بعدا بیاید برایتان تعریف کند .یادم هست که یکدفعه فهیمه نیامده بود جلسه ، من و مرجان تند تند محتویات جلسه را برایش تعریف می کردیم ولی یک نکته ی مهم را یادمان رفت بهش بگیم که اگر مرجان بعدا یادش نمی آمد ، شاید دوستمان در عربستان ماندگار میشد ! در ضمن اینطوری جلوی خیلی از درگیری ها و دعوا ها را با دوست بیچاره تان گرفته اید. 2- در هر جلسه هم تا آخر آن بمانید ، واقعا تصویر قشنگی نیست که جلوی چشم مدیر و معاون وروحانی کاروان ، راست راست بلند شوید بروید. خواهش میکنم به این باور برسید که همه ی سرپرستان و کارکنان کاروان هم مثل شما هستند وفقط به خاطر شما این جلسات را تشکیل می دهند .
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 0:53 توسط بهناز
|
|
||
|
|
|
|
|
در پستهای اول این وبلاگ گفتم که وقتی جلسه ی سوم کاروان در تهران ، تشکیل شد ، حاج آقا حجازی - روحانی کاروان - دو داستان برای ما تعریف کرد که قول دادم آنها را در آینده در وبلاگ بنویسم. و اما دو داستان : ناودان طلا اول اینکه حاج آقا اشاره کردند به اینکه در مکه و مدینه هر حاجتی داشته باشید ، برآورده میشود و بعد گفتند که : یک روز مردی از شهر دیگری به مکه و به زیارت خانه ی خدا می رود. اتفاقا او وضع مالی خوبی هم نداشته . وقتی به خانه ی کعبه می رسد می رود زیر ناودان طلا و می گوید : خدایا من شنیده ام که تو حاجت همه ی نیازمندان را برآورده می کنی . اگر اینطور است حاجت مرا هم برآورده کن . من وضع مالی خوبی ندارم و کاری کن من پولدار شوم. ناگهان ناودان طلا تکانی می خورد و می افتد زمین . آن مرد هم اول متعجب و بعد خوشحا ل و خندان به سمت ناودان می رود و آن را برمی دارد و می رود به سمت شهر خودش ! موقع خروج از شهر مکه ، نگهبان ها جلوی اورا می گیرند و به بارش مشکوک می شوند – به هر حال همه می دانیم که ناودان طلا حدود 2 متر طول دارد ! – خلاصه وقتی بازرسی اش می کنند ناودان را پیدا می کنند و به او تهمت دزدی می زنند ولی مرد هی قسم می خورد که این خودش افتاده و خدا خودش این را به من داده ! اورا پیش پادشاه مکه می برند و پس از کشمکش های بسیار ، پادشاه دستور می دهد که ناودان را از او بگیرند و به جایش ، معادل قیمت ناودان ، به او پول بدهند ! و داستان دوم حاج آقا اشاره کردند به اینکه همانطور که هر کار خوبی در آنجا ثوابی بیش از حد معمول دارد ، هر گناهی هم مجازاتی بیش از حد معمول دارد و گفتند که : روزی مردم در اطراف خانه ی کعبه طواف می کردند ، دختری هم بعد از طواف می رود تا به پرده خانه ی کعبه دست بکشد ، درآنجا شیطان وسوسه اش می کند و او دستش را همانطور که به پرده خانه ی کعبه میکشد ، بالاتر می برد تا النگوها و زیورهای دستش نمایان شود . اتفاقا دست سفید و زیبایی هم داشته ! در این هنگام پسری که آن نزدیکی بوده با دیدن آن منظره ، گول شیطان را می خورد و می رود دستش را می گذارد روی دست دختر . در این هنگام دست هر دوشان به هم می چسبد و جدا هم نمی شود . آنها که کاملا مضطرب شده اند از مردم و پزشکان کمک می خواهند ولی پزشکان می گویند چاره ای وجود ندارد و باید دست هر دو قطع شود! تقریبا چاره ای برایشان باقی نمانده بود که یکی از حاضران آنجا ، می گوید :من می دانم چاره ی کار دست چه کسی است . باید یک نفر از اهل بیت پیامبر (ص)را پیدا کنیم بلکه شاید بتواند به درگاه خدا دعا کند و دست این دو جدا شود . پرس و جو می کنند و می فهمند که از اهل بیت پیامبر (ص) ، امام حسین (ع) در مکه حضور دارد . پس نزد امام حسین (ع) می روند و از او می خواهند که برای آن دو ، دعا کند. حضرت امام (ع) به درگاه خداوند دعا می کنند و دست آن دو از هم جدا میشود. پ.ن : صرف نظر اینکه این دو داستان چقدر واقعیت دارند ، 3 نکته را برای ما روشن می کنند . نکته ی اول و دوم را در ابتدای هر داستان گفته ام . می ماند نکته ی سوم که مربوط به داستان دوم است . نمیگم تا خودتون کشفش کنید !
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 1:10 توسط بهناز
|
|
||
|
|
|
|
|
مرغ به عنوان اولین وعده ی غذا در رستوران هتل ، سرو می شود .البته با نوشابه و مخلفاتش . قرار است بعد از ظهر برویم بقیع و ساعت 3 همه در لابی باشند. بعد از نهار کمی وسایلم را مرتب میکنم .خیلی احساس گیجی می کنم. اصلا حس خوبی نیست . کلا یادم رفته که چی را کجای ساک گذاشته ام و مدام نگران هستم که پول و مدارک و پاسپورتم گم شود . شب قبل که نزدیک بود بزنم زیر گریه . چقدر با مامانم دعوا کردم که این را نذار ، اون را نذار .بهش میگفتم: من حاضرم گرسنه برسم آنجا ولی سبکبار باشم . بنده ی خدا هم بیشتر موقع ها کوتاه میامد . ولی باز هم ساک تا کله اش پر شده بود. مادربزرگم هم از یک طرف کلی خوراکی داده بود برای توی راه که بیشترش مانده بود و رسیده بود به مدینه ! از آن طرف هم اون یکی مادربزرگ و عمه ام هم در فرودگاه ، یک کیسه ی پر از آجیل که قریب به دو کیلو ! میشد، را در آن یک ذره جای ساکم چپانده بودند . ای خدا !! خیلی عصبانی بودم. کل ساکم ریخته بود به هم . بی خیال . ساعت 3 بعد از ظهر در لابی جمع شدیم و به همراه معینه کاروان و حاج آقا ، به سوی بقیع رفتیم. حاج آقا در میان راه توضیح داد که ساعات به خصوصی بقیع باز میشود و اول از همه چند تا مرده را خاک می کنند و بعد مردم اجازه دارند بروند زیارت . اسم مرده که آمد کلی ذوق کردم که می توانم تشییع جنازه عربها را هم از نزدیک ببینم! – طبق آنچه در وبلاگ یکی از دوستانم خوانده بودم ، تشییع خیلی باحالی دارند ! – ولی زهی خیال باطل . حاج آقا همه مان را در کنار در ورودی بقیع جمع کرد و برایمان درباره بقیع صحبت کرد. در این هنگام دیدیم که جنازه ها را آوردند .یه چند تا مرد عرب یک جنازه را فکر میکنم روی تخته ای گذاشته بودند و رویش پارچه ی تیره رنگی کشیده بودند ، سر شانه شان گرفته بودند و مثل اینکه کسی گذاشته بوده پشت سرشان ، می دویدند . فکر میکنم حدود 4 یا 5 تا آوردند . البته جمعیت زیادی هم پشت سرشان نبود . بعد از مدتی درهای بقیع برای عموم بازشد و همه رفتند بالا. ما هنوز پایین بودیم و حاج آقا داشت به سوالات بچه ها در باره ی جنازه ها جواب می داد ! کلی حرص خوردم از این بابت .به خودم دلداری میدادم که : تو چه طور میخوای از پشت پنجره ، تشییع جنازه ببینی ؟ در این هنگام تعدادی از بچه ها هم متوجه پارچه فروش ها شده بودند و داشتند خرید می کردند .! کم کم بچه ها داشتند پراکنده می شدند که حاج آقا گفت : حرکت کنیم . از سطح شیبدار بالا رفتیم . در راه چندین دستفروش را دیدیم که اغلب فروشندگانش پسربچه ها بودند و اسباب بازی ، قاشق چنگال و پارچه را روی چرخهایشان گذاشته بودند ومی فروختند . همانطور که داشتم از کنار دستفروش ها می گذشتم ، چشمم به یک چیز آشنا افتاد ، قاشق چنگالهای خودمان! چه جالب ! قاشق و چنگالهایی که روی دسته ی آنها (اهلا و سهلا ) بزرگی حک شده . یادم آمد که مال ما را هم مادربزرگم از مکه آورده بود. پسربچه ها و دختران جوانی هم بودند کیسه های کوچک گندم دستشان بود و فکر می کنم کیسه ای 500 تومان می فروختند .عده ای هم ازشان می خریدند . جالب بود به گندم هم می گفتند : غندم! نمی دانستم قضیه گندم ها چیست . به پشت پنجره ها رسیدیم . البته پشت پنجره ها پر از زن بود و خیلی شلوغ .البته 90 درصد زائران بقیع ایرانی هستند. به زور کمی به پنجره ها نزدیک شدم ونرده ها را دیدم . آها ! اولین چیزی که یادم آمد این بود که شکل نرده ها را در یک عکس، در وبلاگ یکی از بچه ها دیده بودم . از میان نرده ها به داخل بقیع نگاه کردم. همه جا خاک بود ، سنگهای زیادی به حالت عمودی در خاک کاشته شده بودند .در بعضی جاها تعدادی از شرطه ها یا سربازها قرار داشتند . همه چیز به یک رنگ بود و همه به رنگ خاک . قهوه ای روشن .خاک بود و یک عالمه کبوتر . معینه می گفت دعای فلان در صفحه فلان را بخوانید. ولی خداییش نمی شد هم دعا خوند هم همه چیز را دید! به خاطر همین من هم تا نیمه نصفه های دعا پیش می رفتم ولی حواسم پرت میشد و نمی دانستم تا کجا خوانده ام. خلاصه تا آخرهاش دیگه بی خیال دعا شدم ! در حالی که بیشتر بچه ها داشتند تند تند دعا می خواندند . مردها هم درقبرستان قدم می زدند . به اطرافم نگاه کردم و دیدم بیشترزنها دارند گریه می کنند . ولی من باز هم گریه ام نگرفت .حال خاصی هم نداشتم . نمی دانستم باید برای چی گریه کنم ؟ از طرفی مکان قبر ائمه را هم دقیقا بلد نبودم و فکر میکردم باید آن دورها باشد . فقط کنجکاوانه به قبر ها و قبر کن ها خیره شده بودم. معینه گفت : بچه ها بیایید جاهای دیگر را هم ببینید .تعدادی از ما هم رفتیم به دنبال معینه ، خوشبختانه پنجره های آخر خلوت تر بودند ، رفتیم جلوی پنجره ای که قبر ام البنین (ع) تقریبا درجلوی آن قراردارد. البته مرز قبر هم مشخص شده . یک قبر چهار گوش که تا حدودی فرو رفته بود و علاوه بر قبر آن بزرگوار ، قبر عمه های پیامبر (ص) هم در آنجا قرار داشت. قبر ام البنین (ع) نزدیک ترین قبر به پنجره های بقیع است. به خاطر همین شکلش خوب یادم مانده . همانطور که داشتم نگاه می کردم ، دیدم که یک مرد عرب داشت با بیل روی قبری خاک می ریخت ، قبر را تازه کنده بودند . به خشکی شانس ! از شانس بدم یکی از قبر ها را خیلی نزدیک کنده بودند . یعنی اگر یکی زود می جنبید ، میشد رفت پشت پنجره و تشییع را تا حدودی دید . حیف شد . یکی از دخترها یک کیسه گندم داشت . مقداری از آن را در دستش ریخت و همانجا و اطراف پاشید . البته جایی هم نبود که بریزد ، بقیه جاها با موزاییک پوشیده شده بود. ناگهان مردی که داشت پشت پنجره ها مارا موعظه می کرد! ، با عصبانیت سطح صدایش را بالا برد و شروع به اعتراض کرد ، می گفت اینها گناه است و این حرفها . آن دختر هم با عصبانیت جوابش را داد . صحنه ی جالبی نبود. آنجا تازه یادم افتاد که عمه ام در فرودگاه یک کیسه کوچک گندم هم به من داد و بهم گفت :هر جا که توانستی آن را بریز ! حالا من متوجه منظور عمه ام نشده بودم که هر جا می تونه کجا باشه ؟!! وقتی کبوترها و گندم فروشان و آن دختر که گندم پاشید را، دیدم ، متوجه شدم قضیه از چه قراره. کبوترهای بقیع که اغلبشان روی خاکها را میگشتند و کمتر پرواز می کردند ، با آدم های داخل بقیع هم مشکلی نداشتند و من را یاد حرم امام رضا (ع) انداختند.از مدینه تا مشهد ..... جالب بود. پ.ن.1 : توصیف کامل نهار و شام هم در آینده در وبلاگ قرار میدهم ! پ.ن 2 : وقتی در مدینه داشتم خاطرات این پست را می نوشتم ، همانجا تصمیم گرفتم عنوان این پست را بزارم (غندم! ) ولی وقتی که این پست را تایپ کردم ، تصمیمم چندبار عوض شد و دست آخر (از مدینه تا مشهد ) نام گرفت. نکات و توصیه ها : 1- توصیه هایم شبیه توصیه های روضه منوره است ، پشت پنجره های بقیع اغلب اوقات شلوغه . اگر کمی صبر کنید می توانید جلو بروید . البته باز هم پشت پنجره ها نایستید دعا بخونید ! به قول معینه کاروانمان ، هر چه دعا دارید در مسجد النبی بخوانید چون ثواب بیشتری هم دارد و باعث نمی شه حق بقیه ضایع بشه . 2- اگر دوست دارید گندم برای کبوتران بپاشید ، بهترین راه این است که وقتی مردها داخل بقیع می روند ، گندم را به آنها بدهید تا در داخل قبرستان بریزند . اینطوری نه بهتون گیر میدن نه درگیری به وجود میاد! گندم هم مستقیم به دست کبوترها می رسه ! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 0:52 توسط بهناز
|
|
||