تبليغاتX
سفري به ديار يار
شرح خاطرات عمره ي دانشجويي 87

 

 

  

ق.ن. 1 : یکی از پستهای موضوعی که خواهم نوشت ، نکات و مشاهده هایم از  شهرها

ی مدینه و مکه است. این اولین پست موضوعی من است . این پست به زنان عرب و زندگی آنها اختصاص دارد.

ق.ن. 2 : این پست را برای یکی از دوستان خوبم نوشته ام. بازهم ببخشید دیر شد.

 

یکی از دوستان عزیزم  ( ورودی 84 ) در قسمت نظرات ، نکات خیلی خوبی مطرح کردند که تصمیم گرفتم آنها را در متن بیاورم . با تشکر از دوست عزیزم که زحمت کشید و این اطلاعات را مطرح کرد.

 

در اینجا منظور من از زن عرب ، فقط زنهای مدینه و مکه  است . گویا پوشش و کلا طرز زندگی زنان شهرهای دیگر عربستان با زنهای این دو شهر مقداری متفاوت است .

 

در نگاه اول یک زن عرب با لباسش شناخته می شود. لباسی سراسر مشکی ، یک پیراهن بلند و گشاد ، دستکش سیاه ، یک شال بلند و پهن که چند دور ، دور سرشان می پیچانندش و  روبنده  دو یا سه لایه ضخیم  سیاه  .بغضی از آنها چشمشان پیداست ولی بیشتری ها چشم خود را هم می پوشانند.البته روبنده هم در اصل 2 لايه است. آنهايي که 3 لايه هستند ، يک لايش روي سر مي افتد براي اينکه کاملا محکم روي سر بايستد.

پوششه دو قسمت است : قسمت زيري که بسته مي شود ، فقط چشم ها معلوم است و قسمت رويي که مي افتد ، چشم ها هم پوشيده مي شود که معمولا در زماني که آفتاب است آن را پايين مي اندازند و گرنه بالاي سر مي اندازند.البته همه دستکش نداشتند ولی آستین های لباسهایشان بلند بود.

بعضی ها هم از جمله شرطه ها ، چادر عربی داشتند. جالب است بدانید که آنها با همان لباس مشکی محرم می شوند .

 

پوشش زنهای عرب از هر جهت کامل است ولی گاهی اوقات بعضی از جوانهایشان ، پیراهن هایشان کمی تنگ تر است ولی مثل مانتوهای ایرانی ،  اصلا حالت بد و زننده ای ندارد.

اصولا آنها چیزی به نام جوراب نمی شناسند و پیراهن هایشان خیلی بلند است تا جایی که کاملا روی زمین کشیده می شود. البته لباسها با هم متفاوت است حتی بعضی از زنهای عرب از عبا هم استفاده می کنند .

همانطور که در اول پست گفته ام ، این پوشش مختص مکه و مدینه است و گفته می شود ظاهرا صرفا بخاطر اجبار و قانون حرمين چنين حجابي دارند وگرنه ظاهرا اعتقادي پشتش نيست.

 

 

رنگ پوست و چهره شان هم برخلاف تصور خیلی ها که فکر می کنند کاملا سیاه است ، سبزه ی تیره هستند و من اصلا زن عرب سیاه پوست ندیدم .نمونه اش ماموران بازرسی و شرطه های داخل حرم هستند. - خیلی از مردم ، آنها را با دستفروشان آفریقایی اشتباه می گیرند.

 

بعضی هایشان ، روی دست ها نقش حنا دارند،  که انصافا ظریف و زیبا است . اصلا آرایش در کارشان نیست چه جوان چه پیر . فقط بعضی از شرطه ها بودند که به چشمشان سرمه کشیده بودند. هیچ گونه زینتی یا کفش پاشنه بلندی -اگر کفش داشته باشند ، در کار نبود.

 

در نگاه دوم ، یک زن عرب با چندتا بچه ی قد و نیم قد شناخته می شود. اغلب زنان آنجا یک بچه  در بغل دارند، یکی در کالسکه ، یکی هم که مدام دور و برش می پرد و یکی هم بزرگ که معمولا دست بچه های کوچکتر را می گیرد. جنسیت هم متفاوت است ، همه ی عربها هم دختر دارند ، هم پسر . معمولا تعدادشان هم مساوی است .

به طور میانگین هرزن سی تا چهل ساله ،  3 یا 4 تا بچه را دارد.

اختلاف سنی بچه ها با یکدیگرخیلی کم است ، حداکثرش دوسال ، البته اگر به توصیه قرآن عمل کنند.

 

بیشترین هزینه نگهداری بچه ها بر عهده ی زنان است ، کمتر پیش می آمد که یک مرد عرب ، دست بچه اش را بگیرد ، یا کالسکه اش را هل دهد. بود ولی کم بود.

حتی در مکه بارها دیدم که مرد خانواده می نشست قرآن یا نماز می خواند وبچه های کوچک از سر و کول مادر ، بالا می رفتند و در حرم شیطنت می کردند  و مادر مجبور بود با بچه ها ، سرو کله بزند.

 

 فقط یک مورد دیدم که زن عرب در حضور خانواده اش ، توانست چندخطی قرآن بخواند. 

 

زن عرب را میشد در فروشگاه و حرم و بعضا در خیابان دید. هیچ وقت آنها را به عنوان فروشنده ندیدم و فقط تنها شغلی که دیدم  شرطه  حرم بود. 

بعضی از آنها هنگام راه رفتن کنار شوهرانشان ، چند قدم عقب تر حرکت می کردند ولی بعضی همراه با همسرشان راه می رفتند . هر دو صورت را می شد دید. بعضی از زوج های جوان هم دست هم دیگر را می گرفتند و حتی کنار هم نماز می خواندند!ولی تعدادشان خیلی کم بود. دوستم اشاره کردند که معمولا پشت مردان عرب ، بيش از يک زن راه مي رفت. البته من سر این موضوع خیلی دقت کردم ولی در مدینه چنین چیزی را ندیدم . در مکه یک مورد را دیدم که  مرده  دو تا زن داشت .

 

در خیابان هم گاهی اوقات به تنهایی یا با دوستانشان  می شد دیدشان ولی خیلی کم . شاید درخیابانهایی که ما می رفتیم زیاد نبودند.

دخترهای کوچک عرب هم میشد دید که  پیراهن های بلند مشکی پوشیده اند ولی چون به سن تکلیف نرسیده اند ، روسری و نقاب نداشتند.

یک دختر جوان عرب ، می تواند تنهایی بیرون بیاید ، در حرم نمونه اش زیاد بود .

چندبار هم خانواده های عرب را دیدم که پشت ماشین های مدل بالای خود نشسته بودند که زن و مرد در جلو و بچه ها هم عقب ماشین داشتند تو سر و کله هم می زدند.

نکتته آخر هم اینکه اغلب  موبایل داشتند ولی مدل  گوشی ها پایین بود و بیشتر نوکیا .

 

به نظرم برای زنان عرب کلا جو خفقان آوری وجود دارد. ما که کلافه شده بودیم و همه  می گفتیم که در ایران از نظر حقوق زنان خیلی وضعیت بهتره .

دیگر اینکه کلا عربها با اوج گرفتن و رشد  زنها مخالفند ! نمونه اش پشت بام مسجدالحرام بود که زنان اجازه ورود نداشتند ! در یک پست ماجرایش را خواهم نوشت.   

در آنجا  هر چه سعی کردم با زن ها یا دخترهای عرب درست و حسابی صحبت کنم ، متاسفانه نتوانستم .  همه ی آنهایی که باهاشان صحبت کردم ، زبانشان واقعا افتضاح بودو من هم عربی بلد نبودم.

 

پ.ن. 1 :  هر چه گفتم  ، روی صحنه بود ، پشت صحنه اش را دیگر نمی دانم.

 

 

 

  یك بانوي سعودي

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 16:11  توسط بهناز  | 

 
 

شبه مقدمه ای  برای یکی از بهترین خاطرات زندگیم

 

 

قدم برمیداری ، پاهایت خسته اند. داری مجبورشان می کنی تا بروند. بهشان می گویی : بروید ، بروید . چند قدم بیشتر نمانده تا برسیم . شما که این همه راه را آمدید . الان می رسیم به جایی که می گویند خستگی درآن جایی ندارد .

 

 می روی جایی  که از همه ی دلبستگی های مادی جدا می شوی . اولش آنقدر مات ومبهوت ، فقط خودت هستی و پیامبرخدا وبار گناهانی که از شرمندگی نمی توانی سرت را بالا بیاوری . یک چیزی مثل روز محشر .

 

نمی توانی به مغزت و قلبت توضیح دهی که چرا اینجایی ؟ چرا اوردنت اینجا ، چرا باید چیزهایی را تجربه کنی که خیلی ها سالهاست هنوز در حسرتش مانده اند و حالادارند به تو و حالت غبطه می خورند.

 

پیامبر چه قدر مهربان است ؟ چه قدر ؟ حالافقط تو می فهمی وسعت مهربانیش را .ببین فقط به خاطر اینکه مسلمان زاده  هستی، اینجایی. ولی من که آنقدرها مسلمان نبودم . من در حرم نبوی ؟ عجب  ؟ من سیاه رو مگر چه کارکرده ام ؟ من گناهکار و این همه لطف و کرم و آرامش . نمی فهمم . نمی فهمم .

 

ببین پیامبر آنقدر مهربان است که تو را در اوج شور و جوانی به حرمش دعوت می کند.ببین . خوب چشمهایت را باز کن و ببین کجا هستی ....

 

 

***

 

از خستگی دارم می میرم . پاهایم یارای ایستادن نداشت ولی می روم به عشق دیدن گنبد خضرای پیامبر(ص)

 .

 

به جایی  می رسیم که یکی از گلدسته ها ی نورانی کاملا معلوم است. همان برای مست شدنمان کافی است.

جلوتر می رویم و پا درون  حرم نبوی می گذاریم .

اول چیزی نمی فهمم ولی هرچه از فضای بیرون دورتر می شویم و به آغوش پیامبر نزدیکتر، بیشتر چشمم باز میشود و حس هایم قویتر .

چه آرامشی . چه قدر نور . آنهمه نور سفید و آن همه عظمت ، خواب را از سرم می پراند .

 من مست و بی خود از خود .

 

حسی که آنجا داشتم هم چندان غریب نبود. آرامشی بود که سه سال پیش هم در حرم امام رضا (ع) تجربه اش کرده بودم. دقیقا همان حس . همان حسی که گاهی وقتها حاضر بودم برای دوباره رسیدن به آن ، جانم را از دست بدهم  و حالا اینجا  من بودم و تجدید آن حس و خاطره شیرین  .

 

حالا که فضای مسجدالنبی را دیده ام ،  دلم گنبد خضرا را می خواهد.  بی اراده سرم را این طرف و آن طرف می چرخانم تا بلکه گنبد خضرا را زودتر ببینم .

 

هنوز کنجکاو و مستم و باز هم مبهوت . نسیم خنکی در حرم  می وزد و بدنم را می لرزاند.

اشکم آرام آرام جاری می شود . احساس غریبی ندارم . اینجا و حسش کاملا برایم آشنا ست .

می رویم تا به گنبد خضرا می رسیم . خدایا !

 

آن طوری که فکر می کردم نبود .فکر می کردم از این سبز تر باشد یا درخشان تر مثل گنبد امام رضا (ع)  .

خدایا !!!! هنوز هم مبهوتم . لبهایم می جنبد ولی نمی دانم چه می گویم .مثلا دارم صلوات می گویم . هنوز اشکهایم جاریست .

اغلب بچه ها دارند گریه می کنند ، روبه روی گنبد خضرا ایستاده اند و تند تند لبهایشان حرکت می کند .

 

دل میکنم از آنجا ومی رویم سمت بقیع . بقیعی که درهایش بسته است و تاریک  و سوت و کور. آنجا هم دست کمی از آرامش حرم نورانی پیامبر ندارد. پشت بقیع می ایستیم ، حاج آقا بلند مناجات می کند و ضجه های بچه ها بلندتر میشود.  بغضم می شکند.

حاج آقا می گوید : خدایا به خاطراینکه این سفر را نصیبم کردی شکرت.

به خاطر اینکه سعادت زیارت بقیع و حرم پیامبر را نصیبم کردی ، شکرت.

خیلی ها می خواهند بیایند این سفر ولی نتوانسته اند و ..... ولی تو ما را دعوت کردی و ما تورا لبیک گفتیم .

 

و من برای هزارمین بار از خدای مهربان به خاطر این لطفش تشکر می کنم ، به فکرفرو می روم ، آخرمن گناهکار ،من بی اراده ،  منی که هیچ وقت فکرش را نمی کردم به این زودی به این سفربیایم ، به مادرم ،به پدرم فکر می کنم و می گم : خدایا آخه مگه من چی داشتم که لیاقت حضور در اینجا را پیدا کرده ام ؟

 

پایم به شدت درد می کند ، نمی توانم یکجا بایستم ، به ناچار به کناره ی در بقیع تکیه می دهم و اشکهای روانی که صورتم را می شوید و می آید پایین .

 

 حال و هوای وصف نشدنی داشت. با صلوات و دعایی که همه مان از ته قلب آمین گفتیم ، از بقیع می گذریم .

از درهای دیگر مسجدالنبی می گذریم ، تند تند اسم باب ها را می خوانم. عثمان ، عمر ، ملک عبدالعزیز و عاقبت جای خالی گمشده ام ، باب علی .

از کل مسجدالنبی فقط یک در هست که به مولایم تعلق دارد  و مظلومیتش را بیش از پیش نمایان می سازد. کمی رویش زوم می کنم تا بهتر بخوانم ، باب علی بن ابی طالب .  درست است. از دیدنش هیجان زده می شوم . بی اختیار لبخندی بر لبانم نقش می بندد ولی  با یک فکر ناخواسته از صورتم محو می شود.  خدایا مگر این عربها چقدر مهربانند ؟  چندسال دیگر همین را هم بر می دارند.

 

حس آرامش وصف ناشدنی دارم . تا به حال همچین حسی را در این وسعت نداشتم.

شب را بالاخره می خوابم . فقط خواب مسجدالنبی را می بینم .

 

 

پ.ن .1 : این پست نوشته شد با بغضی که نشکست و با اشکی که ازچشم جاری نشد.

پ .ن .2: بر حاشیه برگ شقایق بنویسید ، گل تاب فشار در و دیوار ندارد .

پ .ن .3 : بعضی ازقسمتهای این پست ، بنا به دلایلی حذف شده  ، در آینده درباره ی آنها را توضیح خواهم داد .

پ .ن .4 : هنوز این بغض در گلویم مانده ، دلم فقط یک گریه ی سیر می خواهد وبس.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 20:59  توسط بهناز  | 

 

 

در اتوبوس حاضر غایب کردند. خیلی خسته بودم . از بدن  درد داشتم می مردم. سرم را به شیشه تکیه دادم. باد خنک کولر به صورتم می خورد.

 

فرودگاه خارج از شهر قرار داشت. پس مدتی طول می کشید تا به داخل شهر یا به اصطلاح    downtown برسیم .

 

از همان اول چشمم را کاملا باز کردم تا ، تا آنجایی که می تونم از زندگی عربها سر دربیارم!

اتوبوس از خیابان ها می گذشت. ساعت تقریبا یک صبح بودولی عربها هنوز به زندگی ادامه می دادند. تعدادی از مغازه ها باز بودند و حتی 3 تا زن عرب دیدم که تنهایی داشتند در پیادرو راه می رفتند.

از جمله یک پارک دیدیم که اصلا درخت نداشت و فقط زمین چمن وسیع بود. چندین خانواده در آن بودند و بچه های زیادی که در چمن ها می دویدند و بازی می کردند.

 

قبلا در سفر نامه ها ی بچه ها  خوانده بودم که مسیر اتوبوس از طرف مسجدالنبی نیست و اصلا نمی شود چیزی ازفضای حرم را دید . ولی باز به خودم می گفتم از کجا معلوم ؟ شاید مسیر اتوبوس عوض شدو از آنجا رد شد .

 

به هتل نزدیک شدیم. به خودم گفتم هتل به حرم نزدیک است پس  شاید بشود یک چیزهایی  دید. خلاصه همه تن چشم شدم . ناگهان از میان ساختمان های بلند و نورانی مدینه ، یکی از گلدسته های نورانی مسجدالنبی را دیدیم.

 

من همانطور مانده بودم در بحر عظمت و نورانیت  آن گلدسته و نمی توانستم چیزی بگم . مرجان گریه اش گرفته بود و صلوات می فرستاد ولی من مات و مبهوت بودم. (1)

 

اتوبوس از آنجا گذر کرد ، رسیدیم به هتل جوهره العاصمه . نمای خوبی داشت . البته قبلا عکسش را دیده بودم.

آنجا با اسفند و چایی از ما پذیرایی کردند. البته چایی گیر ما نیامد.

 

اولین چیزی که آنجا توجهمان را جلب کرد ، 5 تا ساعتی بود که بالای پذیرش هتل زده بودند. هر چه قدر دقت کردیم دیدیم که ساعتها کار نمی کنند و بعدا فهمیدیم که ساعتهای اذان است . خوب یادم هست که ساعت نماز صبح ده دقیقه به هفت بود.  بعد از آن هم مدیر هتل صحبت کرد و ساعات اذان و شام و نهار و صبحانه را گفت.  و بعد از آن حاج آقا حجازی روحانی کاروان، که گفت ساعت اذان صبح را به خاطر بسپاریم تا نمازمان قضا نشود و اینکه نیم ساعت دیگر لابی باشیم تا برویم زیارت بین الحرمین ،همچنین  کارت های آدرس هتل را بین بچه ها پخش  کرد. ما هم از کارتها گرفتیم و بعد آقای خراطها که کلید اتاق ها دستش بود ، رفت گوشه ای و در بین هیاهوی بچه ها ، کلید ها را پخش کرد.

 

در فرودگاه که کارتهای مشخصات فردی را دادند ، فهمیدیم که من و مرجان هم اتاقیم واز آنجایی که اتاق ها 3 نفره بود، دنبال نفر سوم می گشتیم که پیدایش نکردیم.

 

اتاق 811 طبقه ی 8 هتل. کلید را گرفتم و رفتیم برای آسانسور . آسانسور هم فوق العاده شلوغ . وقتی رسیدم طبقه 8 ، دیدم که کارگرها دارند ساک ها را می آورند. هر چه قدر گشتم ، ساکم را پیدا نکردم .

پس دور تا دور محوطه را گشتم تا اتاقمان را پیدا کردم . مرجان دم در نشسته بود.

کلید را انداختم و بسم الله ی گفتم و وارد شدیم. خوب بود. تمیز و قابل قبول .

آخیش .....!!!!!

 

قبلا از بچه ها در سفرنامه هایشان شنیده بودم که بعضی کاروان ها آنها را همان شب اول بردند بین الحرمین ولی بعضی ها نبردند. آن موقع دعا می کردم که چه خوب می شود برویم. ولی حالا ، از فرط خستگی ، برایم فرقی نمی کرد.– الان می فهمم که چقدر خوب شد رفتیم .

 

مرجان ساکم را همراه ساکش آورد . بالاخره هم اتاقی مجهولمان پیدا شد. کسی که هم رشته و هم دانشگاهی ام بود. کلی ذوق کردم از این بابت. آخه خودم  اسمش را در فرم هم اتاقی ها نوشته بودم.   

خلاصه تا وضو گرفتیم و حاضر شدیم نیم ساعت گذشت و رفتیم پایین . این را هم بگویم که این تنها دفعه ای بود که کاملا سبکبار و بدون هیچ وسیله ای به حرم رفتم.

 

بچه ها در لابی جمع شده بودند و قرار شد با پیشوایی حاج آقا حجازی برویم سمت حرم .

کلی هیجان داشتم . قبلا از عکس ها مدینه را دیده بودم و حالا قرار بود حرم را از نزدیک ببینم.

 

 

پ.ن.1 : کلا تا الان هر جا ی مذهبی که برای اولین بار رفتم ، همین طوری بودم . هاج و واج و مات و مبهوت از این همه زیبایی و آرامش که یک جا جمع شده بود. در پست بعدی بیشتر در این باره توضیح می دهم .

پ.ن. 2 : به دلیل اینکه اولین دیدارم از مسجدالنبی ، جزو یکی ازشیرین ترین خاطره ها یا master piece من به حساب می آید ، آن را به طور جداگانه  در پست بعدی می نویسم.  

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 20:49  توسط بهناز  | 

 

 همچنین متوجه شدم که اینجا کارت واکسن چک می شود ، و متاسفانه  یا خوشبختانه کارت واکسن ما را چک نکردند.

باز دقت کردم ، دیدم که اسم کوچک بچه ها را می خوانند و حتی از بچه ها تایید می خواستند. وقتی نوبت نفر جلویی ام شد ، مسووله اسمش را با لهجه ی غلیظ عربی تلفظ کرد : سحر؟  او هم گفت : نعم !

با خودم فکر کردم : آخ جان الان تلفظ اسمم را با لهجه ی عربی می شنوم ! کلی ذوق کردم.

نوبت من که شد ، مدارک را دادم  و منتظر ماندم . پسره وقتی پاسپورتم را باز کرد ، به جای اینکه اسم مرا بخواند ، زیر لب اسم پدرم را با تعجب و تایید خاصی ، گفت !!!! و بعد هم مدارک را داد.

من  که کلی حالم گرفته شده بود ، مدارک را گرفتم و آمدم . بعدا متوجه شدم چون اسم پدرم کاملا عربی است ! ماموره  اول  تعجب کرده و بعد هم کلی از این موضوع کف کرده!

ای خدا ما که اینجا شانس نداشتیم .

 

بعد هم پاسپورت ها فکر کنم سه بار دیگه توسط مامورهای دیگر چک شد.  که ما هم واسه ی کلاس کار به هر کدام یک  thank you ! گفتیم .

 

بعد از ok  گفتن مامور آخر بالاخره آزاد شدیم و مستقیما وارد قسمت تحویل بار شدیم.

 

قبلا در مورد رفتار بی رحمانه کارگران فرودگاه با ساکها چیز هایی شنیده بودم ولی وقتی وضعیت آنجا را دیدم ، کاملا به صحت و سقم آن پی بردم.

کارگران سعودی ، همه ی ساکها را از روی تسمه نقاله بر میداشتند و پرت می کردند.

خیلی سخت می توانستم در بین ساکهای  به هم ریخته ، ساکم را پیدا کنم. به هر دردسری بود، پیداش کردم . ساک عزیزم دسته اش  کنده بود و قفلش شکسته بود.  آن و کیفم را روی تسمه نقاله بازرسی گذاشتم. همانجا آقای خراطها را هم دیدم که یک چمدان متوسط داشت . خوش به حالش !

 

به هردردسری بود ، ساک را کشان کشان بردم  بیرون فرودگاه ، در راه احساس می کردم که کشیدنش سخت شده ، فکر کردم که شاید یکی دوتا  از چرخهایش شکسته باشد . به هر حال وقت بررسی اش نبود.

 

بیرون فرودگاه ، مرجان و فهیمه را هم دیدم که بیرون ایستاده اند. هر دوشان با خنده بهم گفتند : ما الان 2000 تومان خرج کردیم .

با تعجب نگاشون کردم و گفتم : خرج کردید ؟ برا چی ؟

برایم تعریف کردند که در راه خروج از فرودگاه یک کارگر چرخش را اورده جلو و گفته وسایلتان را بذارید !

اونها ذوق زده چمدان هایشان  را گذاشتند و کارگره وسایلشان را تا بیرون آورده . بعد هم گفته 2500 میشه !

اونها هم ها ج و واج مانده اند و دست آخر با چونه زدن ، رسوندنش به دو هزار !

حالا مسیر فرودگاه تا بیرون ، خیلی هم کوتاه بود.

خلاصه کلی  خندیدم .  

 

اسم کاروان  مارا صدا کردند که برویم سوار اتوبوس شویم. آقای خراطها گفت اول ساکهایتان را بذارید . ما هم رفتیم  ساک ها را گذاشتیم و سوار شدیم. من و مرجان کنار هم بودیم.  

 

ساعت از 12 گذشته بود .

 

 

پ. ن .1  :کلا نسبت به ماموران احساس چندان خوبی نداشتم . نمی دانم چرا؟

پ. ن. 2 : دارم به خودم تلقین می کنم که عربستان دانشگاه داره!

 

View Full Size Image

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 15:17  توسط بهناز  | 

 

در طی مدت پرواز کاملا مهماندارها مخصوصا خانم ها را زیر نظر داشتم. خیلی از یونیفرم شان خوشم می آمد.

 

یکدفعه سرم را برگرداندم و دیدم یکی از آنها دارد با یکی از بچه ها ی پشت سرم صحبت می کند . سرم را برگرداندم  و من هم گوش دادم. خانمه داشت در مورد شرایط  لازم  برای مهماندارهواپیما شدن حرف می زد. می گفت : باید ریاضی و فیزیک تا حدودی قوی باشه و از همه مهم تر دانستن زبان هست که باید در سطح بالایی باشد.  می گفت :برای استخدام هم درروزنامه ها ی کثیرالانتشار آگهی می دهند و بعد یک آزمون می گیرند و یک مرحله هم گزینش دارند.- بهناز: تا آنجایی که شنیدم گزینش از میزان قد و وزن  و زیبایی  چهره-    اگر قبول شدید برحسب نیاز برایتان کلاس آموزش زبان انگلیسی می گذارند و بعد هم اگر قبول شدید،   ورود به محیط کار !

 

با خودم فکر کردم من که زبانم خوبه و از پس  ریاضی فیزیک هم بر میام ، مشکلی هم از نظر قد و قیافه و  وزن  هم ندارم ! از هیجان هم که خوشم میاد. خب پس من هم می تونم مهماندار بشم !

 

وقتی صحبت خانمه تمام شد من هم پرسیدم : سطح زبان انگلیسی باید در چه حدی باشد؟

گفت : در حدی که بتونی به راحتی مکالمه کنی .

گفتم : در حد تافل خوبه ؟

گفت : بله .

من هم به خودم گفتم:  پس جور شد دیگه من که دارم  ترم بعد تافل  می خونم .

 پس  تصمیمم را گرفتم که مهماندارهواپیما  بشم !

 

آن موقع کلی جو گرفته بودم و عزمم را جزم کرده بودم ولی در راه برگشت  به ایران و بنا به دلایلی که برای خودم دارم ، از این تصمیم منصرف شدم .

 

وسط های پرواز هوای داخل واقعا گرم شده بود . من و بیشتر بچه ها شروع کردیم به باد زدن با مجله ها و بادبزن . هیچکدام از مهماندار ها هم نبودن که بهشان بگیم .  بعد از مدتی یک آقایی که تا قبلا ندیده بودیمش و فکر کنم که سرپرست مهماندار ها بود ، آمد و گفت : چرا نمی گید که هوا گرمه. ما بلافاصله رسیدگی  می کنیم! 

کولر ها روشن شد و بعد از یک ربع  همه مان داشتیم یخ می زدیم! ولی بعد از چند دقیقه بالاخره هوا مساعد شد.

 

اونجا یاد شیث رضایی افتادم که در هواپیما رفته بود پشت بلندگو  و گفته بود:  دوستان عزیز هواپیما در حال سقوط است ! و کلی مسافران را ترسانده بود .

 

 یک نکته جا مونده هم تا داخل هواپیما هستیم !،  بگم  که  توالت  های هواپیما همه فرنگی هستن ، کلا بی خیال توالت های ایرانی شوید!

 

با صدای مهماندار کمربندها را بستیم .در آسمان مدینه بودیم  و هواپیما در حال کاهش ارتفاع بود.

دیگه ماجرای نشستنش را تعریف نمی کنم که دقیقا همانی بود که در پست قبل برای بلند شدن هواپیما گفتم . فقط زحمتی بکشید برعکسش کنید!

همانطور که هواپیما ارتفاعش کم میشد، ناگهان یک تکانی خورد مثل همان تکانها که وقتی ماشین با سرعت از روی دست اندازها می پره!

دوستم حسابی ترسید. گفت خدایا این چی بود ؟ گفتم:  مثل اینکه چرخاش محکم خورد روی زمین !

بعد که از پنجره ها سرک کشیدم ، دیدم هنوز در ارتفاع بالایی از آسمان هستیم و تازه چراغها ی مدینه  پیداست!!

خیلی دوست داشتم ببینم که لحظه ی برخورد چرخها با زمین چه طوریه ؟ یعنی  ممکنه چه قدر تکان بخوریم ؟

خلاصه دیدم و کاملا هم لحظه برخورد چرخها با زمین را حس کردم!  

 

بالاخره بعد از حدود 2 ساعت و نیم پرواز و تاخیر نیم ساعته ،  هواپیمای ما به شماره پرواز 1581 در فرودگاه مدینه در ساعت حدود 11و نیم شب چهارشنبه 14 فروردین 87  ،به سلامتی به زمین نشست .

 

وقتی هواپیما ایستاد  ، دوباره ملت هجوم اوردن به سمت درها در حالی که هنوز پله به در وصل نشده بود!و درها بسته بود.

خلاصه در باز شد و ما هم بار و بندیلمان را جمع کردیم و از مهماندار ها هم تشکر کردیم و از پله ها پایین آمدیم.

 

هوای مدینه به صورتم خورد.(1) خدایا شکرت . مدینه  سلام .

 

اولین چیزی که دیدیم ، سرباز های بزرگ هیکل عرب بودن که هر چند وقت یک بار جمعیت را روی پله نگه می داشتن تا اتوبوس جدید و خالی بیاد.

وقتی که پایین اومدم ، سرم را برگرداندم و به هواپیما نگاهی انداختم دیدم خلبان هنوز نشسته سر جایش . یک خلبان جوان ! حدسش را می زدم !

 

خلاصه ما هم سوار اون اتوبوس ها شدیم تا یک قدم راه حیاط تا ساختمان فرودگاه رو با اتوبوس طی کنیم !

وقتی وارد اتوبوس شدم تازه فهمیدم که چقدر پیرمرد و پیرزن باهامون هستن ! بنابراین اون چنتا صندلی خالی روهم بی خیال شدم تا آدمای پیر بشینن.

 

داخل فرودگاه، وارد بخشی شدیم که گذرنامه ها را چک می کردن و مهر می زدن . ما هم توی صف وایسادیم . صف ها دو خطه بود. یادم هست یک مردی بود که اول فکر کردم مامور نظم  ایرانیاست! ولی بعدا فهمیدم که خودش هم مسافره.

بلند بلند می گفت : خانم ها آقایان نظم رو در صف ها رعایت کنید . اینا روی ما حساس هستن  و از این حرفا که کامل یادم نیست. 

 

داخل هر باجه ، یک پسر عرب نشسته بود که بعدا فهمیدیم خوش تیپ ترین پسرای عرب همینا بودن ! جلوی هر باجه یک  دوربین دیجیتال روی پایه سوار بود. به کارشان که دقت کردم دیدم گه به پاسپورتها مهر می زنند و تکه کاغذی که لای پاسپورت هست ، را بر می دارن .  بعضی موقع ها هم از چهره ها عکس می گیرن. از جمله یک مردی بود که شبیه بن لادن بود !  و پسره ازش عکس گرفت !

 

پ.ن. 1 : در سفرنامه هایی که قبل از سفرم می خواندم ، می دیدم بچه ها هنگام خروج از هواپیما با هوای گرم یا شرجی و اذیت کننده ی  مدینه یا جده روبه رو می شدن . ولی خدارا شکر آن موقع برای ما هوا خیلی خوب ومعتدل بود.

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 22:48  توسط بهناز  |