|
|
|
|
|
در اتوبوس ، بچه ها پراکنده نشسته اند و تقریبا کسی با کسی حرف نمی زند. موقع نهار می شود و می رویم یک رستوران بین راهی . مجبور می شوم ساندویچی را که مادرم درست کرده بود ، نخورم . اول وضو می گیریم و نماز می خوانیم . بعد از نماز هم همه دور یک میز می نشینیم و منتظر غذا می مانیم. فرصت خوبی پیش می اید تا بچه ها با هم آشنا شوند. من هم یک همشهری و یک ورودی 86 پیدا میکنم . هم رشته ای وجود ندارد و هر کداممان یک رشته جداگانه می خوانیم . نهار جوجه کباب است . خارج از رستوران یک حوض بود که پر از ماهی بود. ماهی ها ی سیاه بیشتر بود.ولی چند تا قرمز هم داشت. فهمیدیم اینها ماهی های 13به در است که اینجا ریخته اند.بعد از نهار دوباره سوار اتوبوس میشویم تا تهران . دوساعتی تا تهران نمانده. جاده را نمیشناسم . اولین بار است که از این جاده به تهران می روم. حدود 4 یا 5 تا است بازرسی را پشت سر می گذاریم . معماری ایست بازرسی ها جالبه . یک ساختمان تماما آجری . اطراف جاده پر از بیابان است. بیابان های خشک با کوههای کوتاه و فرسوده .برعکس چند ساعت قبل که تماما خانه بود. چیزی که باعث تعجبم شده ، پوشش کامل سرویس مخابرات است و آنتن موبایلم که ماکسیمم است . روی یک صندلی نشسته ام و دارم خاطره می نویسم . الان سه نفرمان داریم می نویسیم . البته فکر کنم خاطره نویس ها بیشتر باشند ولی هنوز رو نکرده اند. خیلی دلم برای وبلاگم تنگ شده . بهش وابستگی خاصی پیدا کردم . هنوز مطالب دیشب تو فکرم هست. هر وقت قرآن یا دعامی خوانم ، یادش می افتم. دلم می خواد زودتر ببینم ماجرا به کجا ختم می شود و واکنش مدیر بلاگفا چیست؟ بی عشق علی عاشق مهدی نتوان شد پ .ن 1: در مورد پاراگراف اخر توضیحی میدهم که شب قبل از رفتن ، وقتی وبلاگم را چک کردم ، با یک نظر روبه رو شدم که حسابی فکر مرا مشغول کرد. این نظر که با عنوان (اعتراض وبلاگ نویسان بلاگفا ) نوشته شده بود ، در مورد پیوستن به جمع معترضین برای مسدود کردن وبلاگهایی است که علیه اسلام و قرآن می نویسند. وقتی دنبالش را گرفتم ، متن بعضی از این وبلاگها را هم دیدم و حسابی درگیر این مساله شدم که قضیه چیست و چقدر صحت دارد؟ با رفتن به سفر ، تا مدت زیادی به آن فکر میکردم ولی کم کم فراموش کردم و دنبالش را هم نگرفتم . پ. ن 2 : در پشت مینی بوسی این جمله ی زیبا (جمله ی آخر )را نوشته بودند. آن را وقتی رفتم مدینه ، با تمام وجود درک کردم. نکات و توصیه ها : 1- همیشه با پیاده شدن از اتوبوس در بین راه ،موبایل، اشیا قیمتی و پول خود را همراه خود داشته باشید. 2- سعی کنید در بین راه غذا کم بخورید و ماست راهم فراموش نکنید چون خاصیت ضد مسمومیت دارد. |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 0:51 توسط بهناز
|
|
||
|
|
|
|
|
در مدت 7 تا 14 فروردین ، آشنا و فامیل مخصوصا مادر بزرگ و پدر بزرگم و خانواده خاله ام حسابی شرمنده ام کردند. به خودم قول دادم زحمتشان را جبران کنم . صبح روز چهاردهم وقتی که بیدار شدم اصلا حال خوبی نداشتم . چه از نظر جسمی چه ازنظر روحی. شب قبل سه چهار بار از خواب پریده بودم و خواب های بی سر وته می دیدم. با مامانم دعوا کردم. با خودم هم دعوا داشتم . راه افتادیم به طرف دانشگاه . چقدر دانشگاه عوض شده بود. دقیقا یک ماه بود که ندیده بودمش . سرسبز شده بود و پر از گل . دلم برایش تنگ شده بود . یک شاخه گل هم با مامانم چیدیم و مامانم گذاشتش لای تقویمی که در دست داشت. دانشگاه خلوت بود. در پارکینگ دانشکده علوم پایه منتظر ماندیم تا بقیه هم بیایند. کم کم بچه ها و خانواده هایشان آمدند و بعدا فهمیدیم 11 نفر بیشتر نیستیم . مرجان را هم پیدا کردم البته او چادر پوشیده بود ولی من نه . کمی از ساعت 9 گذشته بود که آقای مختاری گفت خانمها سوار شوند. لحظه ی سختی بود. لحظه ی تلخی بود و اصلا حالم خوب نبود ولی به رویم نمی آوردم . با مامان و بابا و شوهر خاله و پسرخاله ام خداحافظی کردم. مامانم گریه می کرد. البته همه ی مامان ها گریه می کردند. کلا حالمان را گرفتند با این گریه هاشان ! من که گریه نکردم! به مامانم گفتم :دو هفته ی دیگه برمی گردم دیگه !این که گریه نداره . ایشالله دفعه ی دیگه با هم میریم. بالاخره همه سوار شدیم و مرجان با هندی کم فیلم گرفت. و بعد حرکت و بای بای و بعد آشنایی با بچه ها . بچه ها پراکنده نشسته بودند و کسی کنار کسی نبود. ظاهرا کسی ، کسی را نمی شناخت . البته من مرجان را میشناختم. اولین سوالی که از او کردم در باره ی بسته ی پستی بود و سی دی آن . که فهمیدم کلا بسته های پستی بچه ها با هم فرق داشته و مال من شامل کتابهای پارسالی ها بود و یک سی دی .البته از شانس بدم سی دی آن خراب از آب دراومد . مرجان دختر کم حرفی بود و این من بودم که از او سوال می کردم .فکر کردم اذیتش نکنم . پس نشستم و کیک و آبمیوه ای را که داده بودند ، خوردم. یک دختری هم صندلی جلوی من بود که برای موبایلش از من سوالی پرسید و جوابش را دادم . فهمیدم که اسمش سارا است . رشته اش را هم الان فراموش کردم .دختر خوبی بود. هر کدام از بچه ها چهار صندلی گرفته بودند و یا خواب بودند یا با موبایل حرف می زدند یا دعا می خواندند. پ . ن :مطالبی را که از پست آینده به بعد می خوانید ، در دفتر خاطراتی که با خودم برده بودم ، نوشته ام. و از روی آن پاکنویس خواهم کرد. البته جزییاتی را هم که در ذهن دارم به آن اضافه می کنم. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:19 توسط بهناز
|
|
||
|
|
|
|
|
حس عجیبی بود. داشتم می رفتم . داشتم حاجی میشدم . یک گیجی خاص که شاید همه دچارش میشوندو استرسی که در مورد هر مساله ی ساده و پیش پا افتاده ای ، آدم را اسیر میکرد. از 14 اسفند ، تعطیل کردیم . به نسبت وقت زیادی داشتم تا خودم را آماده کنم . نصف بیشتر سی دی مناسک حج را دیده بودم . از کتابها هم دو سه تایش را خوانده بودم. کم کم کنجکاو شدم ببینم آیا کسی هست در مورد حج واز نوع دانشجویی اش در اینترنت مطلبی گذاشته باشد؟ با یه جست و جوی کوچولو شروع کردم تا به یکی از وبلاگها رسیدم .جالب بود. کلی هیجان زده شده بودم. با استفاده از لینکها به وبلاگهای بچه های دیگه هم رسیدم. خوب بود . مخصوصا نکته ها وتوصیفها و حس و حال ها از همه جالبتر بود.کم کم کارم این شد که هر روز بروم اینترنت و وب بچه ها را چک کنم. بهم صدها التماس دعا گفتند .من هم گفتم :به روی چشم. لباس احرام هم آماده شد و بقیه چیزها. در این مدت ، تلفنی با مرجان ارتباط داشتم و اس ام اسی هم با طیبه. روز ها گذشتند و روز تحویل سال فرا رسید.در این روز استرس من به حداکثر خودش رسیده بود. حتی خیلی موقع ها قلبم تیر میکشید! وقتی سر سفره ی هفت سین نشسته بودم ، فکر می کردم به اینکه دو هفته دیگه من اینجا نیستم .... روزها به سرعت سپری شد تا روز هفتم فروردین که برای جلسه ی آخر کاروان به تهران رفتم . شرکت درجلسه اجباری بود ولی مرجان نتوانست بیاید. آن موقع دیگر باورم شده بود که رفتنی ام و کم کم آرام شدم . جلسه در تربیت معلم تهران برگزار شد. ساختمانی فوق العاده قدیمی و مخروبه ، که کلا دلم به حال دانشجویان و اساتیدش سوخت. سالن اجتماعاتی هم که ما در آن جلسه داشتیم کلا قدیمی بودو بیشترصندلیهایش شکسته . فقط پوستری که به دیوارداخل سالن چسبانده بودند ، نظرم را جلب کرد و اشک را در چشمانم جمع . سر کاروان به هرکداممان یک کیف که داخلش کتابها و پارچه چادری بود ، داد. مامانم می گفت چقدر بچه هایی که میان ، آرامش خاصی دارند. ولی من، هنوز شیطنت در چشمانم پیدا بود و نیشم تا بنا گوشم باز! در جلسه ی کاروان ، بیشتر بچه ها شرکت کردند. بالاخره طیبه را هم پیدا کردم . بعد از صحبتهای آقای خراطها و گفتن نکات لازم ، روحانی کاروان ، آقای حجازی صحبت کرد و دو تا خاطره ی با حال گفت که در پستهای آینده ، هر دو را می نویسم . قرار بود یک مداح هم بیاید ولی چون همه خسته بودیم و مداح هم نیامده بود ، بی خیالش شدیم و همراه با مامانم رفتیم واسه ی خرید . مادر عزیز واسه مان از بازار آنجا چند تا خرت و پرت خرید و بعد از آن هم دیدم با چند تا مامان بابا ها دوست شده اند و حرف می زنند. روز بعد از جلسه خسته ،به شهرمان بر می گردیم . اصلا دلم برای شهر و خانه مان تنگ نشده بود. حالا کی دوباره می ره تا تهران واسه پرواز ؟ روزها می گذرند تا اینکه اس ام اس آقای مختاری ، شادی را به روح خسته مان بر می گرداند! قرار است از طرف دانشگاه یک اتوبوس ببردمان فرودگاه . خیلی خوب شد. حالا هم بچه ها را می بینم و هم در راه کلی خوش می گذرانیم ! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 0:18 توسط بهناز
|
|
||
|
|
|
|
|
شاید این سلام یه مزه ی دیگه ای واسه ی من داشته باشه . یک سلام بعد از دو هفته دوری حتما با ارزش تره وجواب سلامش هم واجب تر!!!!! دو هفته گذشت. خیلی راحت و خیلی سریع. برای همه ی کسانی که میشناختمشان ، دعا کردم و تا حالا هم خدا را شکر اثرات دعاهایم را دو بار به طور کامل و یک بار به طور نا کامل دیدم .- البته این یکی هم از پر رو بازی خودم بود!که ناقص شد - امیدوارم بقیه شان هم مستجاب شوند. ان شاءالله . از همه ی دوستانی که در این مدت در وبلاگم نظر دادند ، خیلی خیلی ممنونم . امیدوارم بتوانم جبران کنم . مطلب نویسی وبلاگ را ادامه خواهم داد. سعی میکنم نظم منطقی آن را تا حد امکان ، حفظ کنم. از این به بعد مطالب (خاطرات بعد از سفر ) به دو دسته تقسیم میشوند. یکی خاطرات روز های حج که مربوط به روز های سفر هست که از روز اول شروع شده و با روز چهاردهم به پایان می رسد. و حتما منظم خواهد بود. و دسته ی دوم خاطراتی هستند که می توان به طور پراکنده نوشت و اغلب حاوی نکات جالب وتوصیف ها و نظرات شخصی من هستند . باز هم امیدوارم مطالبم به درد بچه هایی که می خواهند در آینده راهی شوند ، بخورد . چرا که هدف اصلی و اولیه ام برای ساخت این وبلاگ همین بوده و بس. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 1:30 توسط بهناز
|
|
||