تبليغاتX
سفري به ديار يار

صفحه نخست

ايميل من
این سایت را خانه خود کنید
اضافه به علاقه مندی ها
طراح قالب

~~~~~~~~~~~~~~

×× لینک دوستان ××

~~~~~~~~~~~~~~

×× جستجو ××


آرشیو

مرداد 1387

تیر 1387

خرداد 1387

اردیبهشت 1387

فروردین 1387


×× آمار وبلاگ ××
آمار بازديدکنندگان :
کاربران آنلاين :

 

خستگی ها کمتر شده . صبح ساعت 4 بیدار میشویم تا هم نماز شب بخوانیم هم نماز صبح . وقتی وارد حرم می شوم ، بچه ها را گم می کنم . پس به تنهایی می روم داخل مسجد.

در حیاط ، زنانی را میبینم که نماز می خوانند وقتی به سجده می روند ، یکی از پاهایشان را جمع میکنند . اول که دیدم فکر کردم شاید پاهایشان ناراحتی چیزی داره ! ولی بعدا دیدم که همه شان اینطوری سجده میکنند.  

متاسفانه کمی دیر بیدار شده ایم ، داخل مسجد هر جا که فرش داشته پر از آدمه و فقط روی سنگها خالی است. روی زمین کنار چند تا خانم ایرانی میشینم. اولین باره که دارم روی سنگ مسجد نماز میخونم.

 

روحانی کاروان شب قبل گفته بود که معمولا در نماز صبح جمعه یک سوره سجده دار می خوانند و حواستان باشد که سجده کنید و بعد هم نمازتان را از دوباره و فرادی بخوانید. ما هم حواسمان بود و به خودمان گفتیم اینکه کاری نداره وقتی همه رفتن سجده ، ماهم میریم سجده ! جای توضیح داره که سنی ها معتقدندکه سوره ی سجده دار ، نماز را باطل نمی کنه ولی شیعه ها معتقدند که این سجده هم جزو نماز حساب میشه ، پس نمی توان آن را در نماز خواند.

نماز شب را هم بلد نبودم ، ازقبل از مرجان پرسیدم و از  یک خانم  ایرانی در مسجد . خیلی راحت بود خوندنش.

به هر حال نماز شروع میشه و اتفاقا سوره ی سجده دار می خوانند و وقتی الله اکبر میگویند ،  زنهای ردیف های جلو که عرب هم بودند، می روند رکوع ، ما هم که دیدیم آنها رفتند رکوع ، رفتیم رکوع !  حالا نگو که آیه سجده دار بوده ! خلاصه نماز قاطی شد ، یه سری رفتند رکوع  که تعدادشان هم زیاد بود و یه سری هم که متوجه  آیه سجده دارشده بودند ، رفتند سجده !

نمی دانم نماز را چه جوری تمام کردیم ! ولی جالب بود. آخه همش تقصیر این عرب هاست ! آنها در نماز از ذکر مستحباتی  مثل (سمع الله لمن حمده ) خودداری می کنند و به جای همه ی آنها  میگن( الله اکبر) .

وقتی نماز تمام می شود خانم های ایرانی که کنار من بودند همه شان با اعتراض می گفتند که: ای بابا یعنی چی ! نمازمان باطل شد و این حرفا !

نمازمان را دوباره خواندیم .

بعد از نماز من و خانم بغل دستی ام حسابی پادرد گرفته بودیم. ساق پایم به شدت درد میکرد . صبر کردم تا مسجد کمی خلوت تر شد و رفتم روی فرشها نشستم.  

کمی قرآن خواندم ، هنوز هم فکرم پهلوی آن مساله است . عجب! هر وقت قرآن می خوانم یادش می افتم . – منظورم ماجرای بلاگفا و وبلاگهای ملحد است .

خستگی به سراغم میاد . کمی دراز میکشم و به سقف خیره میشوم . هروقت به مسجد میام ، بی اختیار معماری اش را تحسین میکنم.

کمی که گذشت ، اطرافم خلوت شد. سرم را برگرداندم دیدم یک دختر جوان که به نظر عرب بود ، داشت قرآن می خواند . می خواستم باهاش حرف بزنم به خاطر همین زیر نظرش گرفتم ! اتفاقا او هم مرا زیر نظر گرفته بود. یکدفعه که سرم را برگرداندم ، یک چیزی پرسید که متوجه نشدم . رفتم نزدیکترش نشستم و قیافه ام به حالت کسی که چیزی را متوجه نشده ، در آوردم . به انگلیسی ازش چیزی پرسیدم ولی انگار هیچی حالیش نمیشد ، هیچی . فقط یک چیزی فهمیدم که اهل مالی  یا مالدیو  یا مالزی بود. بلند شدم تا برم ، باهاش به انگلیسی خداحافظی کردم ولی قیافه اش میگفت که  چیزی از حرفهایم نفهمیده . بعدا با خودم فکر کردم چرا باهاش بای بای نکردم .

 

راستی وقتی سرنماز می رفتند سجده یا رکوع ، فقط صدای ونگ ونگ بچه ها به گوش می رسید . نمی دانم صدا از کجا می آمد ؟ فکر کردم شاید جایی باشه که بچه ها را در آنجا نگه می دارند ولی هر چه قدر گشتم چنین جایی را پیدا نکردم .

 

جالبه بدونید که در روزهای اول حضور در مدینه ، اصلا حواسم به نماز خواندنم نبود ، هر کاری بقیه انجام می دادند من هم انجام می دادم . حتی خیلی وقتها ذکر سجده و رکوع را جابه جا میگفتم یا فراموش می کردم . ازبس که حواسم به اینور و آنوربود و می خواستم ببینم بقیه چه طور نماز می خونن ! خدا منو ببخشه.

 

پ. ن : مبعث حضرت رسول اکرم (ص) رو به همه ی کسانی که این وبلاگ رو می خونن تبریک می گم . ان شاالله روزی برسه که در این روز در حرم مطهرش باشیم.

 

 

 87blai34vbqsqoig44b6.jpg

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 0:49 توسط بهناز

 
 

همانطور که می دانید قبلا یک پست نوشتم درمورد زنان عرب . این بارهم می خواهم درباره ی مردان عرب و نکاتی  که مشاهده کردم ،  بنویسم.

قبل از هرچیز اشاره کنم که منظور من از مردان عرب ، مردهایی است که در مدینه و مکه دیده ایم و ممکن است آنچه که توصیف می کنم فقط  مختص مردان این دو شهر باشد و با تصویر کلی مردهای عرب در عربستان یا کلا جامعه ی عرب ها  متفاوت باشد.

 

مرد عرب مثل زن عرب در نگاه اول با لباسش شناخته می شود  یک دشداشه ی سفید بلند و یک کلاه یا  سربند که اسمش را نمی دانم و اغلب عربها این تریپی لباس می پوشند ! خب دلیلش هم معلوم است ، گرمای هوا . اصولا لباس سنتی عربها همین است و هر وقت هم بخواهند رقص سنتی عرب انجام دهند همین لباس را میپوشند حتی اگر هوا گرم نباشد.

دشداشه ها علاوه بر سفید ،  به رنگ  قهوه ای تقریبا روشن هم  وجود دارند . بعضی ها شلوار هم می پوشند و بعضی نه .

ما که ندیدیم اینها کفش بپوشند ، هر چه دیدیم دمپایی و صندل بود.  البته بعضی هم که پا برهنه بودند .

آنجا ، بعضی  مغازه داران افغانی هم این لباس را می پوشند و بعضی هم یک پیراهن کوتاه تر تقریبا سر زانو و یک شلوار همرنگ آن که البته به رنگهای تیره هم بودند . البته این هم لباس مخصوص افغان هاست که همه مان در فیلم های القا عد ه دیده ایم !  و چندان عجیب غریب نیست .

 

رنگ پوستشان هم از سفید هست تا سبزه ی تیره .

تقریبا تمام مردهای عرب ریش می گذارند آن هم از نوع بلندش ! ولی خوشبختانه موهای سرشان را کوتاه نگه می دارند!

دیگه اینکه از لحاظ هیکل همه جوره دارند ! ولی ظاهرا شرطه ها از بقیه هیکلی تر هستند . مشکلی که مردان عرب دارند این است که تقریبا همه شان چاق هستند !!

 

نکته ی جالب و متاثر کننده ای  که در مردان عرب  دیدیم این است که به طرز وحشتناکی  چشم چران هستند !. اصلا یک جوری ما را نگاه می کردند که ما کلا آب میشدیم  می رفتیم زیر زمین . اگر بخواهم طرز نگاه کردنشان را توصیف کنم باید بگم اولا به صورت آدم زل می زدند ، دوما با حیرت و تعجب نگاه می کردند ، انگار اصلا آدم ندیده اند و برای اولین بار است که دارند  می بینند ! چند روز اول فکرم به این مشغول شده بود که چرا اینطوری نگاه می کنند و چرا فقط به صورت  ایرانی ها  اینطوری زل می زنند ؟!

خلاصه بعد از مدتی کشف کردم ! که دلیلش چیست .

 

در پست زنان عرب گفتم که اکثریت قریب به اتفاق زنهای مدینه و مکه در محیط های عمومی از روبنده استفاده می کنند - حتی در جایی خواندم که یک قبیله ای در عربستان  است که زنان آن رسم دارند که تا آخر عمر صورتشان را  به شوهر خویش هم  نشان ندهند ! و معتقدند که همسرشان نباید آنها را به خاطر زیباییشان انتخاب کند  -  با همه ی این تفاصیل ، مردهای عرب نمی توانند صورت زنهای غریبه ی عرب  را ببینند ، حالا فرض کنید که یک زن غیر عرب  به  مدینه یا مکه،  با حجاب کامل ولی بدون اینکه صورتش را پوشانده باشد ، می رود . خب واکنش مردها کاملا قابل پیش بینی است . البته این را هم بگم که مردهای عرب فراموش کرده اند  در قرآن اول گفته شده مردها چشمهایشان را حفظ کنند و بعد مساله حجاب زنها مطرح شده.

 

و اما چرا این مساله در مورد زنان دیگر از کشورهای دیگر مطرح نیست ، کاملا واضحه . زن های افریقایی کاملا سیاه چهره اند . زنهای مالزیایی و اندونزیایی هم نسبت به زنان ایرانی زیبایی چندانی ندارند . البته از زنهای ترک خبر ندارم ، شاید عربها به آنها هم اینجوری نگاه می کنند !

این مساله ای است که خیلی از زنان ایرانی متوجه آن شده اند و اگر از خانم هایی که به حج رفته اند درباره ی مردان عرب بپرسید ، مطمئن باشید بیشتر آنها همین مساله را مطرح می کنند .

 

و اما چاره چیست ؟ یکی از چاره ها گذر زمان است . بالاخره  آنقدر ایرانیها به عربستان می روند تا این مساله هم برای مردان عرب جا بیفته ! ولی یک راه حل خوب برای این مساله این است که خانم ها در جاهای خیلی شلوغ ، مثل زنها ی عرب صورتشان را بپوشانند. مثلا خودم یک روز بعد از  نماز مغرب از مسجدالنبی بیرون آمدم ، دیدم واقعا بد نگام می کنند ، سریع چادرم را طوری روی صورتم گرفتم که فقط چشمهایم معلوم بود . دقت که کردم دیدم تعداد نگاهها به شدت کم شد. شاید الان تصور این حالت کمی خنده دار به نظر بیاد ولی در مکه و مدینه که از همه قشری  آدم پیدا میشه ، این مساله جا افتاده و شما هرلباسی که بپوشی  یا چادرت را هر طور که بگیری اشکال نداره ، میگن خارجیه !

 حتی دیدم یکی  دوتا از بچه ها روبنده خریده اند که این هم ایده ی خیلی خوبی است  البته من هرچه گشتم پیدا نکردم.  

 

البته این را هم بگم که کارگران هتل ، چه در مدینه چه در مکه، از این قضیه استثنا بودند . البته یکی از دوستان گفتند که قبلا – حدود 2 سال پیش - کارگران هتل هم اینجوری بودند . میشه دلیلش را در زیاد دیدن ایرانیها دانست یا اینکه براشون کلاس فشرده آموزشی گذاشتن ویا اینکه  آدمشون کردن!  

 

و کلام آخر اینکه مردهای عرب معتقد به سیستم چند همسری هستند و معمولا تا 4 تا زن را می گیرند و یک عالمه بچه ! هم دارند . البته خوشبختانه بچه هایشان را دوست دارند  و من دردفعاتی  که یک خانواده عرب دیدم ، مرد خانواده هم بعضی اوقات کالسکه بچه را هل میداد یا با یکی از بچه ها بازی می کرد.این را هم بگم که  این دوست داشتن به آن معنا نیست که در تربیت بچه ها به مادر،  کمک کنند .

 

پ.ن : مثل پست -زنان عرب- باز هم تکرار می کنم که هر چه گفتم  ، روی صحنه بود ،از  پشت صحنه اش بی خبرم .

 

c9iilzebn6s1k86nzizj.jpg

 

 

+ نوشته شده در جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 0:42 توسط بهناز

 

 

شب ،اولین جلسه ی کاروان قرار است تشکیل شود . جلسات کاروان هر شب در مدینه و هرروز بعدازظهردر مکه تشکیل میشد . فکر میکنم برنامه ی زمانی همه ی کاروان ها همین باشد.   همانطور که قبلا گفته ام ، جلسه های کاروان ها در قسمتی از راهروی هتل که عرض بیشتری دارد ، برگزار می شود . واضح است که هر کاروان جلسه را در راهروی طبقه ی خودش برگزار می کند . زحمت پهن کردن و جمع کردن فرشها و موکت ها هم به عهده آقای کرمانشاهی – معاون کاروان – بود .

حاج خانم -  معینه کاروان - و بچه ها  روی زمین می نشستند و حاج آقا روی صندلی می نشست یا سر پا می ایستاد و صحبت می کرد . در گوشه ای هم جایی که بتوان به تمام بچه ها اشراف داشت و نزدیک به آسانسور ها هم بود ! ، آقای خراطها صندلی می گذاشت و می نشست.

جلسه با صحبت های حاج آقا شروع میشد و تقریبا نیم ساعت چهل و پنج دقیقه ای طول میکشید ، و بعد آقای خراطها می آمد و تند تند نکات و مسائل لازم و برنامه ی فردا را می گفت و بعد اگر وقتی باقیمانده بود  به حاج خانم می دادند که بنده ی خدا مثل نواری که روی دور تند گذاشته باشندش ! نکات لازم را میگفت .

 

حاج آقا در هر جلسه ، از تاریخ مدینه یا مکه ، درباره ی مکانهایی که روز بعد می خواستیم برویم  ، مسائل شرعی و داستان ها و روایاتی از ائمه(ع) و شان نزول بعضی از آیات قرآن  را می گفت .

در این مدت ، آقای خراطها روی صندلی اش می نشست ، عینکش را به چشمش می زد و همانطور که بچه ها را زیر چشمی تحت  نظر داشت ، نکات لازمی را که می خواست بگوید ، در ورق می نوشت .

در همان جلسه معینه  گفت که  صبح کمی زودتر بیدار شویم تا به نماز شب هم برسیم . با این حساب کمی زودتر میشد 3و نیم صبح  !

 

بعد از اتمام جلسه گفته شد  که امشب  دعای کمیل در هتل برگزار میشود همراه با فیلمبرداری و سی دی اش را هم می فروشند . البته ما که مثل مرده ها ، مستقیما رفتیم اتاق . من که باز هم مستقیما رفتم خوابیدم چون واقعا داشتم از خستگی می مردم ! واز طرفی هم  می خواستم فرداساعت 3 و نیم بیدار شوم تا به نماز شب و صبح جمعه برسم. با خودم استدلال کردم که دعای کمیل را می شود  در ایران هم خواند ولی نماز صبح جمعه مدینه  را نه ! به خاطر همین سریع رفتم خوابیدم .  ولی مرجان باز هم دودل بود . دلش می خواست برود دعای کمیل . برق ها را  زدیم و خوابیدیم . کمی نگذشته بود که مرجان گفت : من میرم دعای کمیل . بلند شد ، حاضر شد و رفت .

با خودم گفتم : خوش به حالش .

 

ولی چه فایده این تن خسته یارای بلند شدن نداشت .

 

 

نکات و توصیه ها :

 

1-    اگر عذر موجهی ندارید ، در تمام جلسات کاروان خود شرکت کنید .در این جلسات خیلی چیزها را می توان یاد گرفت و خیلی از نکات مهم گوشزد میشود . دوست یا هم اتاقی خودتان را هم به جلسه نفرستید تا بعدا بیاید برایتان تعریف کند .یادم هست که  یکدفعه فهیمه نیامده بود  جلسه ، من و مرجان تند تند محتویات جلسه را برایش تعریف می کردیم ولی یک نکته ی مهم را یادمان رفت بهش بگیم  که اگر مرجان بعدا یادش نمی آمد ، شاید دوستمان در عربستان ماندگار میشد ! در ضمن اینطوری جلوی خیلی از درگیری ها و دعوا ها را با دوست بیچاره تان گرفته اید.  

 

2-     در هر جلسه هم تا آخر آن بمانید ، واقعا تصویر قشنگی نیست که جلوی چشم مدیر و معاون وروحانی کاروان ، راست راست بلند شوید  بروید. خواهش میکنم  به این باور برسید که همه ی سرپرستان و کارکنان  کاروان  هم مثل شما هستند وفقط به خاطر شما این جلسات را تشکیل می دهند .

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 0:53 توسط بهناز

 

در پستهای اول این وبلاگ گفتم که وقتی جلسه ی سوم کاروان در تهران ، تشکیل شد ، حاج آقا حجازی - روحانی کاروان -  دو داستان برای ما تعریف کرد که قول دادم آنها را در آینده  در وبلاگ بنویسم.

و اما دو داستان :

 

 

ناودان طلا

 

اول اینکه حاج آقا اشاره کردند به اینکه در مکه و مدینه هر حاجتی داشته باشید ، برآورده میشود و بعد گفتند که : یک روز مردی از شهر دیگری به مکه و به زیارت خانه ی خدا می رود. اتفاقا او وضع مالی خوبی هم نداشته  . وقتی به خانه ی کعبه می رسد می رود زیر ناودان طلا و می گوید : خدایا من شنیده ام که تو حاجت همه ی نیازمندان را برآورده می کنی . اگر اینطور است حاجت مرا هم برآورده کن . من وضع مالی خوبی ندارم و کاری کن من پولدار شوم.

 

ناگهان ناودان طلا تکانی می خورد و می افتد زمین . آن مرد هم اول متعجب و بعد  خوشحا ل و خندان به سمت ناودان می رود و آن را برمی دارد و می رود به سمت شهر خودش !

 

موقع خروج از شهر مکه ، نگهبان ها جلوی اورا می گیرند و به بارش مشکوک می شوند – به هر حال همه می دانیم که ناودان طلا حدود 2 متر طول دارد ! – خلاصه وقتی بازرسی اش می کنند ناودان را پیدا می کنند و به او تهمت دزدی می زنند ولی مرد هی قسم می خورد که این خودش افتاده و خدا خودش این را به من داده !

 

اورا پیش پادشاه مکه می برند و پس از کشمکش های بسیار ، پادشاه دستور می دهد که ناودان را از او بگیرند و به جایش ، معادل قیمت ناودان ،  به او پول بدهند !

 

 

 

و داستان دوم

 

 

حاج آقا اشاره کردند به اینکه همانطور که هر کار خوبی در آنجا ثوابی بیش از حد معمول دارد ، هر گناهی هم مجازاتی بیش از حد معمول دارد و گفتند که : روزی مردم در اطراف خانه ی کعبه طواف می کردند ، دختری هم بعد از طواف می رود تا به پرده خانه ی کعبه دست بکشد ، درآنجا شیطان وسوسه اش می کند و او دستش را همانطور که به پرده خانه ی کعبه میکشد ، بالاتر می برد تا النگوها و زیورهای دستش نمایان شود . اتفاقا دست سفید و زیبایی هم داشته !  در این هنگام پسری که آن نزدیکی بوده با دیدن آن منظره ،  گول شیطان را می خورد و می رود دستش را می گذارد روی دست دختر .

 

 

در این هنگام دست هر دوشان به هم می چسبد و جدا هم نمی شود . آنها که کاملا مضطرب شده اند از مردم  و  پزشکان کمک می خواهند ولی پزشکان می گویند چاره ای وجود ندارد و باید دست هر دو قطع شود!

 

تقریبا چاره ای برایشان باقی نمانده بود که یکی از حاضران آنجا ، می گوید :من می دانم چاره ی کار دست چه کسی است . باید یک نفر از اهل بیت پیامبر (ص)را پیدا کنیم بلکه شاید بتواند به درگاه خدا دعا کند و دست این دو جدا شود .

 

پرس و جو می کنند و می فهمند که از اهل بیت پیامبر (ص) ، امام حسین (ع)  در مکه حضور دارد . پس نزد امام حسین (ع) می روند و از او می خواهند که برای  آن دو ، دعا کند. حضرت امام (ع) به درگاه خداوند دعا می کنند و دست آن دو از هم جدا میشود.

 

 

پ.ن : صرف نظر اینکه این دو داستان چقدر واقعیت دارند  ، 3 نکته را برای ما روشن می کنند . نکته ی اول و دوم را در ابتدای هر داستان گفته ام . می ماند نکته ی سوم که مربوط به داستان دوم است . نمیگم تا خودتون کشفش کنید !

 

8truum0yasaw2dcz9n2o.jpg

 

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 1:10 توسط بهناز

 

مرغ به عنوان اولین وعده ی غذا در رستوران هتل ، سرو می شود .البته  با نوشابه و مخلفاتش .

قرار است بعد از ظهر برویم بقیع و ساعت 3 همه در لابی باشند. بعد از نهار کمی وسایلم را مرتب میکنم .خیلی احساس گیجی می کنم. اصلا حس خوبی نیست . کلا یادم رفته که چی را کجای ساک  گذاشته ام  و مدام نگران هستم که پول و مدارک و پاسپورتم گم شود . شب قبل که نزدیک بود بزنم زیر گریه . چقدر با مامانم دعوا کردم که این را نذار ، اون را نذار .بهش میگفتم:  من حاضرم گرسنه برسم آنجا ولی سبکبار باشم .  بنده ی خدا هم بیشتر موقع ها کوتاه میامد . ولی باز هم ساک تا کله اش پر شده بود. مادربزرگم هم از یک طرف کلی خوراکی داده بود برای توی راه که بیشترش مانده بود و رسیده بود به مدینه !

از آن طرف هم اون یکی مادربزرگ و عمه ام هم در فرودگاه ، یک کیسه ی پر از آجیل که قریب به دو کیلو ! میشد،  را در آن یک ذره جای ساکم چپانده بودند . ای خدا !!

خیلی عصبانی بودم. کل ساکم ریخته بود به هم .

بی خیال .

 

ساعت 3 بعد از ظهر در لابی جمع شدیم و به همراه معینه کاروان و حاج آقا ، به سوی بقیع رفتیم. حاج آقا در میان راه توضیح داد که ساعات به خصوصی بقیع باز میشود و اول از همه چند تا مرده  را خاک می کنند و بعد مردم اجازه دارند بروند زیارت .

اسم مرده که آمد کلی ذوق کردم که می توانم تشییع جنازه عربها را هم از نزدیک ببینم! – طبق آنچه در وبلاگ یکی از دوستانم خوانده بودم ، تشییع خیلی باحالی دارند ! – ولی زهی خیال باطل . حاج آقا همه مان را در کنار در ورودی بقیع جمع کرد و برایمان درباره بقیع صحبت کرد. در این هنگام دیدیم که جنازه ها را آوردند .یه چند تا مرد عرب یک جنازه را فکر میکنم روی تخته ای گذاشته بودند و رویش پارچه ی تیره رنگی کشیده بودند ، سر شانه شان گرفته بودند و مثل اینکه کسی گذاشته بوده پشت سرشان ، می دویدند . فکر میکنم حدود 4 یا 5 تا آوردند . البته جمعیت زیادی هم پشت سرشان نبود . بعد از مدتی  درهای بقیع برای عموم بازشد و همه رفتند بالا.

ما هنوز پایین بودیم و حاج آقا داشت به سوالات بچه ها در باره ی جنازه ها جواب می داد ! کلی حرص خوردم از این بابت .به خودم دلداری میدادم که : تو چه طور میخوای از پشت پنجره ، تشییع جنازه ببینی ؟

در این هنگام تعدادی از بچه ها هم متوجه پارچه فروش ها شده بودند و داشتند خرید می کردند .! کم کم بچه ها داشتند پراکنده می شدند که حاج آقا گفت : حرکت کنیم .

 

از سطح شیبدار بالا رفتیم . در راه چندین دستفروش را دیدیم که اغلب فروشندگانش پسربچه ها بودند و اسباب بازی ، قاشق چنگال و پارچه را روی چرخهایشان گذاشته بودند  ومی فروختند . همانطور که داشتم از کنار دستفروش ها می گذشتم ، چشمم به یک چیز آشنا افتاد ، قاشق چنگالهای خودمان! چه جالب ! قاشق و چنگالهایی که روی دسته ی آنها (اهلا و سهلا ) بزرگی حک شده . یادم آمد که مال ما را هم مادربزرگم از مکه آورده بود.  

پسربچه ها و دختران جوانی هم بودند کیسه های کوچک گندم دستشان بود و فکر می کنم کیسه ای  500  تومان می فروختند .عده ای هم ازشان می خریدند . جالب بود به گندم هم می گفتند : غندم! نمی دانستم قضیه گندم ها چیست . 

 

 

 

به پشت پنجره ها رسیدیم . البته پشت پنجره ها پر از زن بود و خیلی شلوغ .البته 90 درصد زائران بقیع ایرانی هستند.  به زور کمی به پنجره ها نزدیک شدم ونرده ها را دیدم . آها ! اولین چیزی که یادم آمد  این بود که شکل نرده ها را در یک عکس،  در وبلاگ یکی از بچه ها دیده بودم .  از میان نرده ها به داخل بقیع نگاه کردم. همه جا خاک بود ، سنگهای زیادی به حالت عمودی در خاک کاشته شده بودند .در بعضی جاها تعدادی از شرطه ها یا سربازها قرار داشتند . همه چیز به یک رنگ بود و همه به رنگ خاک . قهوه ای روشن .خاک بود و یک عالمه کبوتر .

 

معینه می گفت دعای فلان در صفحه فلان را بخوانید. ولی خداییش نمی شد هم دعا خوند هم همه چیز را دید! به خاطر همین من هم تا نیمه نصفه های دعا پیش می رفتم ولی حواسم پرت میشد و نمی دانستم تا کجا خوانده ام. خلاصه تا آخرهاش دیگه بی خیال دعا شدم ! در حالی که بیشتر بچه ها داشتند تند تند دعا می خواندند .

 

مردها هم درقبرستان  قدم می زدند . به اطرافم نگاه کردم  و دیدم بیشترزنها دارند گریه می کنند . ولی من باز هم گریه ام نگرفت .حال خاصی هم نداشتم .  نمی دانستم باید برای چی گریه کنم ؟ از طرفی مکان قبر ائمه را هم دقیقا بلد نبودم و فکر میکردم باید آن دورها باشد . فقط کنجکاوانه به قبر ها و قبر کن ها خیره شده بودم.

 

معینه  گفت : بچه ها بیایید جاهای دیگر را هم ببینید .تعدادی از ما هم رفتیم به دنبال معینه ، خوشبختانه پنجره های آخر خلوت تر بودند ، رفتیم جلوی پنجره ای که قبر ام البنین (ع) تقریبا درجلوی آن قراردارد. البته مرز قبر هم مشخص شده . یک قبر چهار گوش که تا حدودی فرو رفته بود و علاوه   بر قبر آن بزرگوار ، قبر عمه های پیامبر (ص) هم در آنجا قرار داشت.  قبر ام البنین (ع) نزدیک ترین قبر به پنجره های بقیع است. به خاطر همین شکلش خوب یادم مانده .

 

همانطور که داشتم نگاه می کردم ، دیدم که یک مرد عرب داشت با بیل روی قبری خاک می ریخت  ، قبر را تازه کنده بودند . به خشکی شانس ! از شانس بدم یکی از قبر ها را خیلی نزدیک کنده بودند . یعنی اگر یکی زود می جنبید ، میشد رفت پشت پنجره و تشییع را تا حدودی دید . حیف شد .

 

یکی از دخترها یک کیسه گندم داشت . مقداری از آن را در دستش ریخت و همانجا و اطراف  پاشید . البته جایی هم نبود که بریزد ، بقیه جاها با موزاییک پوشیده شده بود.

ناگهان مردی که داشت پشت پنجره ها مارا موعظه می کرد! ، با عصبانیت سطح صدایش را بالا برد و شروع به اعتراض کرد ، می گفت اینها گناه است و این حرفها . آن دختر هم  با عصبانیت جوابش را داد .

صحنه ی جالبی نبود.

 

آنجا تازه یادم افتاد که عمه ام در فرودگاه یک کیسه کوچک گندم هم به من داد و بهم گفت :هر جا که توانستی آن را بریز ! حالا من متوجه منظور عمه ام نشده بودم که هر جا می تونه کجا باشه ؟!! وقتی کبوترها و گندم فروشان و آن دختر که گندم پاشید را،  دیدم ، متوجه شدم قضیه از چه قراره.

کبوترهای بقیع که اغلبشان روی خاکها را میگشتند و کمتر پرواز می کردند ، با آدم های داخل بقیع هم مشکلی نداشتند و  من را یاد حرم امام رضا (ع) انداختند.از مدینه تا مشهد .....

جالب بود.

 

 

پ.ن.1 : توصیف کامل نهار و شام هم در آینده در وبلاگ قرار میدهم !

 

پ.ن 2 : وقتی در مدینه داشتم خاطرات این پست را می نوشتم ، همانجا تصمیم گرفتم عنوان این پست را بزارم (غندم! ) ولی وقتی  که این پست را تایپ کردم ،  تصمیمم چندبار عوض شد و دست آخر (از مدینه تا مشهد ) نام گرفت.

 

 

نکات و توصیه ها :

 

1-          توصیه هایم شبیه توصیه های روضه منوره است ، پشت پنجره های بقیع اغلب اوقات شلوغه . اگر کمی صبر کنید می توانید جلو بروید . البته باز هم پشت پنجره ها نایستید دعا بخونید ! به قول معینه کاروانمان ، هر چه دعا دارید در مسجد النبی بخوانید چون ثواب بیشتری هم دارد و باعث نمی شه حق بقیه ضایع بشه .

 

2- اگر دوست دارید گندم برای کبوتران بپاشید ، بهترین راه این است که وقتی مردها         داخل بقیع می روند ، گندم را به آنها بدهید تا در داخل قبرستان بریزند . اینطوری نه بهتون گیر میدن نه درگیری به وجود میاد! گندم هم مستقیم به دست کبوترها می رسه !

+ نوشته شده در سه شنبه یکم مرداد 1387ساعت 0:52 توسط بهناز

 

 

هتل جوهره العاصمه که به اختصار هتل جوهره خوانده میشود  ، یکی از هتلهای ایرانیها در مدینه است که کادر مدیریت آن  ایرانی است . از ویژگی های این هتل ، نزدیک بودن آن به حرم نبوی است ، که شما می توانید به راحتی با صرف کمتر از 5 دقیقه ، به حرم برسید . نزدیک ترین هتل ایرانی به آن ، هتل انصاراز یک طرف و  و رمادا از طرف دیگرش است که  در طرف دیگر خیابان قرار دارد. – کارت هتل به خوبی موقعیت را نشان می دهد.

 

هتل دارای دو در است و یک در آن رو به خیابان و یک در آن رو به حرم باز میشود. در مورد درجه ی هتل اطلاع دقیقی ندارم ولی فکر میکنم طبق درجه بندی عربها ، این هتل درجه ی 2 باشد . البته همه ی هتل های اسکان ایرانیها در  درجه یکسان  قرار دارند .

نمای ظاهری ساختمان آن به نسبت دیگر ساختمان ها قابل قبول است و شامل شیشه های قهوه ای تیره می شود . البته عکس ، بیشتر توضیح خواهد داد .

 

فکر میکنم ساختمان هتل شامل 12 طبقه میشود به علاوه سه طبقه در زیرزمین . البته دراین باره بهتر است  دوستان کمکم کنند چون دقیقا یادم نیست.  

لابی هتل چندان بزرگ نیست و شامل 2  دست مبلمان دردو گوشه هتل است . در یک  گوشه  هم تلویزیون بزرگی قرار دارد و یک ویدیو هم در کنارش . اغلب اوقات این تلویزیون روشن بود و جالب بود که همیشه فیلمهای قدیمی صداو سیمای ایران را پخش می کرد. و فکر میکنم که از همان ویدیو تغذیه میشد!

 

در گوشه ای هم میز مدیر قرار دارد که اغلب سرکاروان ها در آنجا می نشستند. در قسمتی هم  بخش اسقبال بود که اغلب اوقات کارمندانش عرب بودند .

راستی جلوی در ورودی هتل،  یک قفسه ی کوچک کتاب قرار داشت که کتاب داشت ازش سرریز می کرد. اگر اهل کتاب خواندن هستید آنجا می توان چیزهای خوبی برای خواندن پیدا کنید . حیف که من دیر کشفش کردم!در همان قسمت هم نقشه ی بزرگی از روضه ی منوره نصب کرده بودند که خیلی به درد من خورد.

 

در کل لابی هتل از نظر زیبایی ظاهری نسبت به کریستالات ،  چندان غنی نبود . فقط یک لوستر تقریبا بزرگ در وسط آویزان بود .

آسانسورها هم دو سری بودند که هرکدام در یک طرف لابی قرار داشتند . جالب بود که روزاول کمتر کسی از سری دوم آسانسورها در آن طرف لابی خبر داشت !  متاسفانه بیشتر ما هنگامی که در  آسانسورها بودیم ، سرگیجه می گرفتیم و این سرگیجه تا وقتی که به ایران هم برگشتیم ، تا حدی ادامه داشت البته گفته میشد به خاطر سرعت بالای آنها بوده . 

 

در طبقه ی بالا ، رستوران قرار داشت که دور تا دور فضا را گرفته بود و میشد از آنجا لابی را دید . رستوران  را هم در پست( اندرحکایات صبحانه) توصیف کرده ام. بعد از آن طبقات شروع میشد که دیگر سقف بسته شده  و طبقات تا بالا ادامه داشت . هر طبقه حدودا شامل 40 اتاق بود که در راهرو های پهن و باریک قرار گرفته بودند . معمولا هر طبقه مختص یک کاروان میشد. یک قسمتی از راهرو هم که پهن تر بود برای جلسات روزانه استفاده میشد .

 

 

 

در سراسرراهرو چراغهای اتوماتیک وجود داشت که با ورود افراد روشن میشدند . متاسفانه هتل جوهره فاقد سالن اجتماعات بود و من شنیدم که میز و صندلی های رستوران را جمع می کنند و از آنجا به عنوان سالن اجتماعات استفاده می کنند .

شماره تلفن هتل هم  0096648209001 بود !

 

هر اتاق  4 یا 3 تخت داشت که مال ما 4 تخته بود و یک تخت اضافه داشتیم . در هر اتاق یک کمد و گیره لباسی ، پتو اضافه در کمد ها ، تلویزیونی که سر هم7 یا  8 کانال را میگرفت ، میز و دراور و آینه بزرگ ،یک دستگاه تلفن ،  یک میز کوچک و چند بشقاب و چاقو(مثل رستوران کند نبودند ! ) و قاشق و لیوان  که در آن قرار داشت و بالای هر تخت یک میز کوچک و چراغ خواب قرار داشت که هیچکدام لامپ نداشتند ! کولر گازی و پرده چندلایه جالب را  هم به این فهرست اضافه کنید.

 

پشت در هر اتاق ، به دستگیره در،  یک کاغذی آویزان کرده بودند مبنی براینکه : Don’t disturb !  . که میشد وقتهایی که نمی خواهید کسی مزاحمتان شود ، آن را پشت در آویزان کنید . اولش ما متوجه این نشدیم و همینطور افتاده بود روی زمین ، در روزهای آخر بود که بهش دقت کردم . 

 

تختها هم دارای خوشخواب بودند و رو تختی و لحاف و بالش .البته کاملا یادم نیست که در مدینه لحاف داشتیم یا پتو ؟ . ارتفاع خوشخواب ها زیاد بود و عرض تختها نسبتا باریک  . حتی یک نفر برای من تعریف کرد که در هتل از تختش افتاده پایین ! کلا تختها سبک هستند و می توانید آن ها را به راحتی تکان دهید.

لحاف ها هم کاملا سبک و تا حدودی ضخیم هستند و حال میدن واسه خوابیدن زیر کولر!رو تختی ها را هم می توانید هر روز عوض کنید ولی فکر میکنم در روز سو م بود که یک آقایی آمد و گفت روتختی ها را بدهید تا عوض کنیم .

 

تلویزیون با کانالهای ایرانی صدا و سیما  شروع میشد و دو تا کانال عربی که مال خود عربستان بود و فکر میکنم دولتی بود ، را شامل میشد .

کولر هم  که مثل بقیه کولرگازی ها بود ولی نمیدانم این هوای مرطوبش از کجا می اومد  ؟!!

 

 حمام و دستشویی هم مثل بقیه هتل ها  در یک جا بودند و حمام شامل وان و صابون و شامپو ی عربی میشد و دستشویی شامل یک سینک سنگی بزرگ که برای دست شستن باید خیلی خم میشدی و یک آینه بزرگ و توالت فرنگی بود. خدارا شکر مال ما هم رو به قبله نبود! حوله ی حمام و دستشویی هم به تعداد  افراد در آنجا قرار داشت .

دو یا سه جفت دمپایی هم در دستشویی بود . حد فاصل بین دستشویی و اتاق ، یک راهرو باریک بود که فرش نداشت  و باید با کفش  طی می شد.

 

پنجره ی ما رو به خیابان باز میشد که چندان نمیشد آن را باز کرد چون سر و صدا فوق العاده زیاد بود چون اتاق ما رو به بزرگراه قرار داشت  .پنجره ها کشویی بودند و شامل شیشه دو جداره که واقعا میشد عبور ندادن گرما و صدا را درآن حس کرد.

پرده هم که چند لایه و ضخیم بود مثل همه ی پرده های هتل های عربستان .

 

راستی به  سقف هر اتاق هم 2 یا 3 تا آب پاش آتش خاموش کن نصب کرده بودند که متاسفانه  اسم دقیق شان  را نمی دانم. فکر میکنم نصب اینها اجباری باشه چون در هتل مکه هم بود .

دیگه اینکه رنگ دیوار اتاق ها هم سفید بود و بالای هر تخت یک قاب عکس ،به دیوار زده بودند .

 

درضمن در هتل ها جایی برای پهن کردن لباس وجود نداره و بهتر است  در این زمینه خودکفا بوده و با خلاقیت خود جاهایی برای خشک کردن لباس ها و طناب وصل کردن ،  پیدا کنید ! البته بهتر است پشت پنجره و بیرون را بی خیال شوید چون منظره خیلی جالبی از بیرون  به وجود نمیاد . مگر اینکه موقعیت اتاقتان طوری باشه که پنجره اتاق رو به  اتاقهای دیگر باز بشه نه  خیابان ، که باز آن هم شرایط خودش را داره . البته همه مان هم می دانیم  که زدن میخ به دیوار و آسیب رساندن به وسایل هتل  ممنوعه .هرکس خواست از جاهایی که ما برای طناب وصل کردن استفاده کردیم  اطلاع پیدا کنه،  به من خبر بده تا بهش بگم !

جهت قبله را هم می توانید با تماس گرفتن با استقبال هتل ، بپرسید .

 

ساعت نظافت هتل 9 صبح بود که شما می توانید زباله های خود را بیرون بذارید تا کارگران هتل بردارندش . همچنین در چرخهایی که در هر طبقه گذاشته می شود و هرروز پر میشود ،  می توانید دستمال کاغذی ،شامپو ، صابون و  حوله و ملحفه ی تمیز بردارید .در روزهای آخر این هم نایاب شده بود مخصوصا دستمال کاغذی  ! 

کارگرها اجازه ندارند که برای نظافت وارد اتاقها شوند و اگر اتاقتان نیاز به نظافت دارد ، باید اول با یکی از مسئولین کاروان هماهنگ کنید تا در موقع نظافت اتاق ، او هم حضور داشته باشد .  ما که  از پس این یک مورد برنیامدیم ! البته دقیقا نمی دانم این شرایط برای همه ی زائران است یا فقط برای دانشجوها ؟

ساعات غذا خوردن را هم معمولا یا اعلام می کنند یا در داخل آسانسور یا به در و دیوار هتل می چسبانند  . من که ساعت دقیقش را یادم نیست.

 

 

پ . ن . : در این پست سعی کردم که همه چیز را درباره هتل جوهره بنویسم . متاسفانه در آنجا از هتل عکس نگرفتم به خاطر همین در آینده لینک عکسهایی که بقیه دوستان از هتل گرفته اند ، در این پست قرار میدهم . البته اگر دوستان نکته یا چیز جدیدی به نظرشان می رسد که نگفته ام ، می توانند در بخش نظرات مطرح کنند تا در وبلاگ قرار دهم.

 

 

نکات و توصیه ها :

 

1- همانطور که گفتم هتل همه چیز دارد ولی بهتر است با خودتان  حوله حمام و دستشویی و   یک جفت دمپایی  سبک  ببرید یا  فورا از آنجا بخرید – من که مثل چی پشیمان شدم که دمپایی عزیزم را با خودم نیاوردم !، هرچه قدر هم در مدینه گشتم مثل آن را  پیدا نکردم!  

 

2 - اگر مثل من آلرژی دارید ، بهتر است رو بالشی هم با خودتان ببرید.

 

3 - هنگام ورود به اتاق ، قبل از هرچیز میزان زنگ تلفن  را تنظیم کنید چون به  احتمال زیاد مزاحمان تلفنی خواهید داشت!

 

4 – تا جایی که می توانید در نظافت اتاق و حمام و دستشویی بکوشید . چون همانطور که گفتم خیلی سخت میشه  برای نظافت اتاق توسط کارگران هتل ،  اقدام کرد.

 

5 – سعی کنید در کشوها ، خرت و پرت های زیاد قرار ندهید، خیلی پیش آمده که بچه ها هنگام خروج ، آنها را جا گذاشته اند .

 

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 19:30 توسط بهناز

 

دقیقا نمی دانستم در بهشت قرار دارم یا نه ، در آن جا فقط یک چیز به چشمم آشنا آمد ، آنهم در خانه ی حضرت فاطمه (س) بود که عکسش را مادر بزرگم قبل از سفر بهم نشان داده بود. البته آنطور که عکس نشان می داد نبود، تقریبا 75 درصد آن را با قفسه های قرآن پوشانده بودند و فقط قسمت بالای آن معلوم بود .که شامل پنجره های سبز با نقوش زردرنگ می شد .

خلاصه  کنار یک ستون  وایسادم و برای نماز سریع قامت بستم . بالاخره توانستم 4  رکعت نماز  به نیابت از پدر و مادرم بخوانم .  این تنها دفعه ای بود که توانستم دو تا دورکعتی بخوانم .-  بعدا فهمیدم که درست در بهشت نماز خواند ه ام که کلی ذوق کردم !

 

 قسمت اصلی روضه ی منوره با ستونهایی که خط عمود سبزرنگ دارند ، مشخص می شوند . این ستونها کاملا موازی با قبر پیامبر (ص) هستند و تا پشت پرده ها ادامه دارند . فکر می کنم فضایی به مساحت حدودا ده متر را برای زائران اختصاص داده اند و قسمت بیشتر آن در پشت پرده های پلاستیکی قرار دارد.

 

بعد از نماز بلند شدم و با موج جمعیت حرکت کردم و بعد از طی مسیری کوتاه به حیاط چتردار رسیدم . بی اختیار به خودم گفتم:   وای اینجا همانجاست ؟!

قبلا در کتاب اطلس جغرافیایی مکه و مدینه که بهمان داده بودند ، عکسها را دیده بودم ولی فکر نمی کردم به این بزرگی بوده باشد.محوطه بزرگ و مربع شکلی که  دور تا دور آن  ، بالای هر ستون ، اسامی خداوند ، خلفای سنی و ائمه و اصحاب پیامبر قرار داشت .

صحن اول (جنوبی)تنها صحنی بود که میشد به آن وارد شد  و صحن دوم را گویا آقایان می توانستند از در دیگر وارد شوند .

 

این اسامی است که از طرف راست به چپ یکی از اضلاع قرار داشت : ابوهریره ، حسن (ع) ، عثمان ، ابوبکر، الله ، ماشالله ، محمد(ص) ، عمر ، علی (ع) ، حسین (ع) ، عباس .که «ماشالله» در وسط قرار دارد والبته منهای   پرانتز نوشته ها !

 

از نکات جالب این اسامی البته به جز نام بردن ائمه ی شیعه که کلی مایه ی تعجبم شده بود ، دردرجه ی اول نام حضرت علی (ع)  ، دوم نام امام زمان (عج) است که در صحن دوم بانام محمد المهدی(عج) قرار دارد و سوم نام سلمان فارسی است که آنهم در صحن دوم است.

از همه ی اینها بیشتر ، باز هم یک چیز خیلی خودنمایی می کرد و شده بود مایه سوال و کنجکاوی من و بعضی از بچه هایی که در این باره مطالعه کرده بودند و آن نام «محمدالمهدی(عج)» بود .

 

عربها اولا به زنده بودن و عمر طولانی  منجی  ، اعتقاد ندارند  و همینجا هم کلی مایه تعجب است که آن را جزو اسامی ذکر شده قرار داده اند ، دوما طرز نوشتن این اسم هم جالب بود .آنها (ح ) محمد را به (ی) مهدی طوری وصل کرده بودند که خودبه خود کلمه ی (حی ) در ذهن تصور میشد . من قبلا در وبلاگ یکی از دوستان درباره ی آن  خوانده بودم که و حتی عکس آنهم درآنجا قرار داشت ولی به دلیل سرعت پایین شبکه ، قادر به دیدن عکس نشده بودم وآنجا  از این بابت کلی حسرت خوردم.

 

 

 

آن لحظه هم که وارد صحن اول شدم ، بلافاصله شروع به گشتن اسم امام زمان(عج) کردم ولی هرچه میگشتم ، کمتر پیدا می کردم ! . عجیب بود . به خودم نهیب زدم :  اگر در ایران  عکسش را میدیدی ، می توانستی زود پیدایش کنی !  البته آن موقع حواسم به صحن بغلی نبود . آن روز خیلی گشتم ولی چیزی نیافتم . بعدا که  دراین باره فکر کردم و دوباره اطلس را نگاه کردم  ، فکرکردم  که باید درصحن دوم باشد. در طی بررسی هایم در روزهای بعد ، دیدم که امکان ورود به صحن دوم نیست بنابراین مجبور شدم گوشه کنار صحن اول را برای یافتن روزنه ای به صحن دوم جستجو کنم . که خوشبختانه فکر میکنم روز آخر مدینه بود که از همانجا موفق شدم نام «محمدالمهدی (عج)» را در صحن دوم پیدا کنم  و آن حالت نوشتنی  را که توصیف کرده بودند، ببینم .   البته این را هم بگم  که موقعیت دید هم چندان مناسب نیست و فاصله زیاد است.

 

همانجا ایستاده بودم و داشتم به آن نگاه می کردم  که دیدم یک دختر دیگر هم کنار من ایستاده و دارد نگاه میکند . یک خانم ایرانی که متوجه شده بود ما داریم به چه چیزی نگاه می کنیم ، آمد جلو و برایمان توضیح داد و آن دختر ازش پرسید که چرا به این حالت این اسم را نوشته اند ؟ و او در جواب گفت که : این اسمها را ایرانی ها درست کرده اند و آنها این کار را  کرده اند تا مساله ی زنده بودن حضرت قائم (عج)را به بیننده یادآور شوند و البته این کاررا پنهانی انجام داده اند . یعنی عربها متوجه این حالت نوشتن و کلمه (حی) نشده اند ! 

 

با خودم فکر کردم مگه میشه ؟ یعنی این عربها از موضوع بویی نبرده اند؟!!!! من و دختره در همین افکار بودیم که معینه کاروان خودمان هم سررسید و من بهش سلام کردم و این دفعه من همان سوال را از او کردم . و معینه هم جواب داد که عربها خودشان این اسامی را درست کرده اند و این اسم خود به خود به این حالت درآمده و عربها خیلی تلاش کرده اند که کلمه (حی ) به وجود نیاید ولی هر دفعه که عوضش کرده اند ، به این شکل درآمده و این از معجزات است .

 

من و دختره ناخودآگاه با چشمهای از تعجب باز شده ، به هم نگاهی انداختیم و لبخند زدیم. جالب بود،  دو تا فلسفه که شباهت چندانی به هم نداشتند . به هر حال بهتر است که هردو را باور کنیم یا آن را که بیشتر با عقل جور درمیاید ،  قبول کنیم . البته من در این باره تحقیق خواهم کرد و اگر به نتیجه ای رسیدم ، حتما در وبلاگ خواهم گفت.

 

در مورد چترهای سفیدرنگ حیاط هم باید بگم که  متحرک هستند و شبها بسته میشوند . البته من هیچ وقت بسته شدنشان را ندیدم . چون شب به روضه نرفتم و الان هم کلی پشیمان هستم . محوطه ی  دو صحن ، هم اندازه است و البته تا حدی هم گرم چون مثل داخل مسجد ، سقف  کاملا بسته نیست و  از کولرو پنکه هم خبری نیست.  

 

همچنین در آنجا دیگر از شلوغی و همهمه ی روضه ، خبری نبود و بیشتر زنها یا درحال قرآن خواندن بودند یا نماز خواندن . البته تعداد شرطه ها در اینجا و در روضه از همه جاها  بیشتربود. 

از آنجا هم بیرون آمدم و ادامه ی راه را که با پرده پلاستیکی ها مشخص شده بود ، گرفتم و از روضه خارج شدم. فکر میکنم برای نماز نماندم و نزدیک ظهربرگشتم هتل  .

آنقدر خسته بودم  که فقط می خوابم تا ساعت 1و نیم که برای نهار می رویم رستوران.

 

نکات و توصیه ها:

 

1- نکته ی خاصی مدنظرم نیست فقط این را بدانید که از نظر من  روضه ی منوره قلب تپنده ی مسجدالنبی است  . چه حاجی شده اید چه می خواهید حاجی بشوید ، در مورد این مکان تا آنجایی که می توانید اطلاعات جمع آوری کنید و آن را بشناسید.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 23:8 توسط بهناز

 

 

بچه ها جمع می شوند و به طرف حرم حرکت می کنیم. حرم در روز هم زیبایی خودش را دارد. قرار است وارد حرم شویم ، کفشها را در می آوریم و از در بازرسی هم رد می شویم و می رویم داخل ، وای ....

 

غرق در حیرت می شوم ، از این همه نظم و شکوه معماری داخل مسجد وفضای بزرگ و خنک .