|
|
|
|
|
هنوز هم فکر میکنم خدا منو خیلی دوست داشت .... من در ۱۹ و خورده ای سالگی به جایی رفتم که آرامش را با تمام وجود حس کردم و می دانم که اگر او بخواهد بازهم ميتوانم از لطف بي دريغش بهره اي ببرم.
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت 23:10 توسط بهناز
|
|
||
|
|
|
|
|
فکرش را بکن ...يکدفعه به گوشيت زنگ بزنن و بگن اسمتون واسه مشهد از طرف سازمان ....در اومده يا بگن شما برنده ي مسابقه ي ... شديد و جايزه اش هم سفر حج مي باشد .
يعني ميشه ؟ |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 20:39 توسط بهناز
|
|
||
|
|
|
|
|
بعد از نفرات اصلی دختر ها ، نوبت به قرعه کشی نفرات اصلی پسرها رسید . البته همان طور که گفتم آن ها هم وقتی اسمشان در می آمد ، واکنش های با حالی را نشان می دادند . از جمله این که یک داد بلند می کشیدند و حالت فوتبالیست هایی رو که گل زدند ، می گرفتند و بعد هم بیشتر دوستانشان با داد و فریاد روی سرو کله شان می افتادند .خلاصه این فیگور ها تکرار می شد و لحظه به لحظه شدیدتر میشد تا جایی که آقای مختاری از پشت میکروفون می گفت : آقایان لطفا شئونات اسلامی رو راعایت کنند! ولی گوش کسی بدهکار نبود . از صحنه های بامزه ی قرعه کشی ، پسری بود که وقتی اسمش درآمد بسیار گریه می کرد ، مسئول امور فرهنگی دانشگاهمان هم مثل این که صحنه ی فوق العاده ای را دیده باشد به آقای مختاری گفت به او بگن تا بیاد پشت میکروفون تا دو تا شماره بگه ! پسره بیچاره اولش نمی اومد بعدش با اصرار اطرافیان اومد و با همون حال و هوا و چشمای گریان دوتا شماره گفت و فیلمبردار هم تند تند ازش فیلم و عکس میگرفت !! همونطور که گفتم قرعه کشی به صورت دستی بود و باید شماره می گفتند تا اسامی رو اعلام کنند ، در قرعه کشی پسرها تقریبا دیگر کسی اطراف سن نبود که شماره نگفته باشد ، آقای مختاری میکروفون به دست، هر کسی رو که از جلوی سن رد می شد صدا میکرد و می گفت دو تا شماره بگو ! نمونه های بامزه اش خود فیلمبردار بود و نظافت چی که همانطوری داشت رد میشد و شماره گفت . منم دیدم چون آدم کمه و اقای مختاری هم دنبال آدم می گرده !!رفتم جلوی سن . آقای مختاری هم منو دید و اشاره کرد که بیام جلو . رفتم پشت میکروفون و دوتا شماره گفتم از شانس بدم اون دو تا شماره هم توی سالن حضور نداشتن که بیان ازم تشکر کنن ! حیف ! خلاصه ما هم دو تا آدم رو فرستادیم مکه . امیدوارم ثوابی هم به من که در واقع واسطه بودم ، نصیب بشه . قرعه کشی ذخیره ی دختر ها و پسرها رو هم تند تند انجام دادند و بعد من و دنیا از سالن خارج شدیم . توی راه دانشکده ی علوم به ادبیات ، هدفونم رو گذاشتم و گریه کردم . دنیا هم همینطور . دختری که مارو دید گفت : خیلی از ما از اونایی که رفتن مکه مسلمان تریم . بی خودی غصه نخورید . راست می گفت .
پ .ن 1 : قرعه کشی عمره ی دانشجویی 88 هم تمام شد و الان خبر دار شدم که کاروان دخترها راهی مدینه شده اند . به خودم قول داده ام هر سال در مراسم این قرعه کشی شرکت کنم و خاطره ی خوشی را که داشتم همیشه زنده نگه دارم و اگر خدا نصیب کرد و واسطه قرار داد ، یکی دو نفر را هم به آنجا پرواز دهم ! ان شالله . پ .ن 2 : در آن جا تازه متوجه شدم که چقدر خدا منو دوست داشته ، سال به سال درخواست ها برای شرکت در قرعه کشی زیاد تر میشه و با این وجود من به لطف خدا تونستم زیارت حرم پیامبر (ص) و طواف کعبه را تجربه کنم . از این بابت خیلی خیلی خداراسپاس گزارم . پ.ن 3:ویدئو کلیپی را هم که در چند پست قبل درباره اش صحبت کردم ، به صورت فرمت 3 جی پی در اوردم که در آینده در وبلاگ قرار خواهم داد .
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 15:6 توسط بهناز
|
|
||
|
|
|
|
|
بوی جوی مولیان آید همی ...... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 16:53 توسط بهناز
|
|
||
|
|
|
|
|
بعد از پخش آن کلیپ اشک درآر ، بساط قرعه کشی که شامل جعبه هایی شامل پوشه های مدارک بچه ها بود ، را روی میزها آوردند و آقای مختاری توضیح داد که قرعه کشی به صورت دستی انجام می شود و نحوه ی انجام قرعه کشی را توضیح داد .
من که آه از نهادم برآمد ، راستش اصلا انتظار این رو نداشتم ، به نظرم مزه ی قرعه کشی کامپیوتری بیشتر بود شاید به خاطر اینکه اسم من توی اون قرعه کشی دراومده بود . به هر حال همه منتظر شدیم تا آقایان حاضر در روی سن شماره ای را بخوانند و به دنبالش چند نفر دیگه دنبال پرونده ی خوش شانس ها بگردند .
قرعه کشی به ترتیب از نفرات اصلی خانم ها شروع شد و نفس های ما توی سینه حبس شده بود . من که فقط دعا می کردم دنیا اسمش در بیاد . دنیا به این مساله حساس بود ولی به روی خودش نمی آورد . اسم ها خوانده می شد ولی خبری از اسم های دوستای من نبود. تقریبا وسط های اسم خواندن بود که بچه ها خیلی غلغله می کردند . دیدم من که اسمم قرار نیست در بیاد روا نیست من نشسته باشم و اون بنده ی خدایی که منتظره و مضطربه ، سرپا وایسه . پس بلند شدم و جایم رو به دوستم دادم .
یادم میاد سرپا وایساده بودم و دستم رو مثل مسیحی ها به هم قفل کرده بودم و دعا می خواندم . اسم ها خوانده می شد و اسم دنیای من توش نبود . واکنش بچه هایی که اسمشان در می آمد هم خیلی باحال بود . همه بدون استثنا یه جیغ بلند می کشیدند و حضار کله شان را به سمت فرد جیغ زده می چرخاند ند ! و بعد هم دوستانشان بود که به نشانه ی پیروزی آنها روی سر و کله شان می افتادند و دست به گردنشان می انداختند . البته این فیگور فقط مخصوص دختر ها بود . پسر ها رو هم بعدا توصیف می کنم . ادامه دارد ... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 17:7 توسط بهناز
|
|
||