تبليغاتX
سفري به ديار يار

یکشنبه سی و یکم خرداد 1388

S.O.S.

 
 

وقتی حالم خوب نیست موس بیشتر تو دستمه تا کیبورد ...

وقتی حالم خوب نیست دلم می خواد داد بزنم گریه کنم ...

وقتی حالم خوب نیست با خدا هم قهر میکنم...

وقتی حالم خوب نیست دلم می خواد به یکی از کسانی که دوستش دارم زنگ بزنم و باهاش حرف بزنم....ولی هیچ وقت این کار رو نمی کنم چون نمی خوام مزاحمشون بشم ...

وقتی حالم خوب نیست نمی دونم باید چی کنم ...حال هیشکس حتی خودم هم ندارم ....

.

.

.

وقتی حالم خوب نیست یعنی یا عصبانیم یا نگرانم یا حسودیم میشه یا گیجم یا دلم می خواد کسی یا کسانی رو خفه کنم...وای به روزی که همشون با هم باشه ....

 

 

و الان هم حالم خوب نیست ...چون نگران درسام هستم ...امتحانای آینده ، مقاله  انجام نداده ،کارای انجام نداده و تابستونی که درپیشه ، نگران صمیم و نی نی اش ،شیدا و کنکورش و هزار تا چیز دیگه ...

و عصبانیم از دست خودم و عزیز ترین کسانم ....و عصبانیم ازدست خیلی ها که می خوان افکارم رو کنترل کنن چه اینوری چه اونوری..از دست  هم اتاقیم که دی وی دی عزیزم رو خش انداخت ...یاهو مسنجر قطع شده ، سرعت پایین اینترنت و خیلی های دیگه

 حسودیم میشه به تمام کسانی که دارن درس می خونن ، به همه ی اونایی که وبلاگای پر بازدید و نظر دارن و علی عزیزم که در کودکییه و تابستونش شروع شده ....و خیلی افراد دیگه ....

گیجم چون هنوز نتونستم تصمیم مشخصی بگیرم چون هنوز هم می ترسم .....گیجم چون هنوز نمی دونم کار درستی کردم یا غلط ....

دلم می خواد با یکی حرف بزنم ، گریه کنم و از همه ی سردرگمی هام بگم که یه دفعه هوار شدن رو سرم ....

 

پ.ن. : ای کاش کتاب آداب زندگی دیل کارنگی  رو داشتم و می خوندم تا اروم بشم ...می دونم اون می تونه بهم کمک کنه ...و اين که حرصم در مياد وقتي نمي تونم خودم رو آروم کنم وبايد متوسل به چيزاي ديگه بشم...

 

نوشته شده توسط بهناز در 23:10 |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388

می شود خدایا ؟

 
فکرش را بکن ...يکدفعه به گوشيت زنگ بزنن و بگن اسمتون واسه مشهد  از طرف سازمان ....در اومده يا بگن شما برنده ي مسابقه ي ... شديد و جايزه اش هم سفر حج مي باشد .
 
يعني ميشه ؟
نوشته شده توسط بهناز در 20:39 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387

قرعه کشی عمره ی دانشجویی 88 (بخش آخر )

 

بعد از نفرات اصلی دختر ها ، نوبت به قرعه کشی نفرات اصلی پسرها رسید . البته همان طور که گفتم آن ها هم وقتی اسمشان در می آمد ، واکنش های با حالی را نشان می دادند . از جمله این که یک داد بلند می کشیدند و حالت فوتبالیست هایی رو که گل زدند ، می گرفتند و بعد  هم بیشتر دوستانشان با داد و فریاد روی سرو کله شان می افتادند .خلاصه این فیگور ها تکرار می شد و لحظه به لحظه شدیدتر میشد تا جایی که آقای مختاری از پشت میکروفون می گفت : آقایان لطفا شئونات اسلامی رو راعایت کنند!  ولی گوش کسی بدهکار نبود .

از صحنه های بامزه ی قرعه کشی ، پسری بود که وقتی اسمش درآمد بسیار گریه می کرد ، مسئول امور فرهنگی دانشگاهمان هم مثل این که صحنه ی فوق العاده ای را دیده باشد به آقای مختاری گفت به او بگن تا بیاد پشت میکروفون تا دو تا شماره بگه ! پسره بیچاره اولش نمی اومد بعدش با اصرار اطرافیان اومد و با همون حال و هوا و چشمای گریان دوتا شماره گفت و فیلمبردار هم تند تند  ازش فیلم و عکس میگرفت !!

همونطور که گفتم قرعه کشی به صورت دستی بود و باید شماره می گفتند تا اسامی رو اعلام کنند ، در قرعه کشی پسرها تقریبا دیگر کسی  اطراف سن نبود که شماره  نگفته باشد ، آقای مختاری میکروفون به دست،  هر کسی رو که از جلوی سن رد می شد صدا میکرد و می گفت دو تا شماره بگو ! نمونه های بامزه اش خود فیلمبردار بود و نظافت چی که همانطوری داشت رد میشد و شماره گفت . منم دیدم چون آدم کمه و اقای مختاری هم دنبال آدم می گرده !!رفتم جلوی سن . آقای مختاری هم منو دید و اشاره کرد که بیام جلو . رفتم پشت میکروفون و دوتا شماره گفتم  از شانس بدم اون دو تا شماره هم توی سالن حضور نداشتن که بیان ازم تشکر کنن ! حیف ! خلاصه ما هم دو تا آدم رو فرستادیم مکه . امیدوارم ثوابی هم به  من که در واقع واسطه بودم ،  نصیب بشه .  

 قرعه کشی ذخیره ی دختر ها و پسرها رو هم تند تند انجام دادند و بعد من و دنیا از سالن خارج شدیم . توی راه دانشکده ی علوم به ادبیات ، هدفونم رو گذاشتم و گریه کردم . دنیا هم همینطور . دختری که مارو دید گفت : خیلی از ما از اونایی که رفتن مکه مسلمان تریم . بی خودی غصه نخورید . راست می گفت .

 

پ .ن 1 : قرعه کشی عمره ی دانشجویی 88 هم تمام شد و الان خبر دار شدم که کاروان دخترها راهی مدینه شده اند . به خودم قول داده ام هر سال در مراسم این قرعه کشی شرکت کنم و خاطره ی خوشی را که داشتم همیشه زنده نگه دارم و اگر خدا نصیب کرد  و واسطه قرار داد ، یکی دو نفر را هم به آنجا پرواز دهم ! ان شالله .

 پ .ن 2  : در آن جا تازه متوجه شدم که چقدر خدا منو دوست داشته ، سال به سال درخواست ها برای شرکت در قرعه کشی زیاد تر میشه و با این وجود من به لطف خدا تونستم زیارت حرم پیامبر (ص) و طواف کعبه را تجربه کنم . از این بابت خیلی خیلی خداراسپاس گزارم .

 پ.ن 3:ویدئو کلیپی را هم که در چند پست  قبل درباره اش صحبت کردم ، به صورت فرمت 3 جی پی در اوردم که در آینده در وبلاگ قرار خواهم داد .

 

نوشته شده توسط بهناز در 15:6 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و چهارم اسفند 1387

 
 
بوی جوی مولیان آید همی ......
نوشته شده توسط بهناز در 16:53 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه سیزدهم بهمن 1387

قرعه كشي عمره ي دانشجویی 88 (2)

 
بعد از پخش آن کلیپ اشک درآر ، بساط قرعه کشی که شامل جعبه هایی شامل پوشه های مدارک بچه ها بود ، را روی میزها آوردند و آقای مختاری توضیح داد که قرعه کشی به صورت دستی انجام می شود و نحوه ی انجام قرعه کشی را توضیح داد .
 من که آه از نهادم برآمد ، راستش اصلا انتظار این رو نداشتم ، به نظرم مزه ی قرعه کشی کامپیوتری بیشتر بود شاید به خاطر اینکه اسم من توی اون قرعه کشی دراومده بود . به هر حال همه منتظر شدیم تا آقایان حاضر در روی سن شماره ای را بخوانند و به دنبالش چند نفر دیگه دنبال پرونده ی خوش شانس ها بگردند .
 قرعه کشی به ترتیب از نفرات اصلی خانم ها شروع شد و نفس های ما توی سینه حبس شده بود . من که فقط دعا می کردم دنیا اسمش در بیاد . دنیا به این مساله حساس بود ولی به روی خودش نمی آورد . اسم ها خوانده می شد ولی خبری از اسم های دوستای من نبود. تقریبا وسط های اسم خواندن بود که بچه ها خیلی غلغله می کردند . دیدم من که اسمم قرار نیست در بیاد روا نیست من نشسته باشم و اون بنده ی خدایی که منتظره و مضطربه ، سرپا وایسه . پس بلند شدم و جایم رو به دوستم دادم .
 یادم میاد سرپا وایساده بودم و دستم رو مثل مسیحی ها به هم قفل کرده بودم و دعا می خواندم . اسم ها خوانده می شد و اسم دنیای من توش نبود . واکنش بچه هایی که اسمشان در می آمد هم خیلی باحال بود . همه بدون استثنا یه جیغ بلند می کشیدند و حضار کله شان را به سمت فرد جیغ زده می چرخاند ند ! و بعد هم دوستانشان بود که به نشانه ی پیروزی آنها روی سر و کله شان می افتادند و دست به گردنشان می انداختند . البته این فیگور فقط مخصوص دختر ها بود . پسر ها رو هم بعدا توصیف می کنم . ادامه دارد ...
نوشته شده توسط بهناز در 17:7 |  لینک ثابت   •